𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕



هانا یک روز یونا را همراه خودش به قصر برد.

همین که وارد محوطه شدند، یونا احساس کرد هوا عوض شده.

همه ساکت بودند.

سربازها با دیدن هانا تعظیم می‌کردند.

اما وقتی نام پادشاه را می‌شنیدند...

هیچ‌کس حتی بلند حرف نمی‌زد.

«پادشاه یونگی.»

یونا برای اولین بار این اسم را شنید.

و فقط با شنیدن نامش دلش فرو ریخت.

هانا آرام گفت:

«ازش فاصله بگیر.»

یونا پرسید:

«چرا؟»

هانا جواب نداد.

همان لحظه صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد.

همه کنار رفتند.

یونا سرش را بالا آورد.

و برای اولین بار پادشاه را دید.
دیدگاه ها (۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط