مان
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت50
#یاس
توی اداره توی راه رو نشسته بودیم و منتظر امیر.
بلاخره اومد و ساک و داد به پاشا و رفت.
اسممونو خوندن و داخل رفتیم .
جناب سروان گفت:
- چرا اوردنتون؟ پارتی ...
اخمی کردم و پاشا گفت:
- واقعا به سر و شکل مون می خوره از پارتی اومده باشیم؟
جناب سروان گفت:
- به قیافه نیست سوال پرسیدم .
پاشا گفت:
- به جرم اینکه خانومم حالش خوب نبود اوردمش بیرون بهتر بشه برای اینکه سرحال بیارمش سر به سرش گذاشتم افتادم دنبالش ما رو گرفتن اوردن!
یکم با تعجب نگاهمون کرد و پاشا مدارک و شناسنامه ها رو داد گفت:
- نگاه کنید خانوممه به خدا!
برسی کرد و گفت:
- می تونید برید!
بلند شدیم و پاشا مدارک و گرفت زدیم بیرون.
راه افتادیم همین طور توی خیابون و پاشا گفت:
- چه زود گذشت ها یاس! الان نزدیک 3 ماهه ازدواج کردیم!
لب زدم:
- یه ماه و خورده ای ش فقط من بیمارستان بودم ها!
پاشا گفت:
- شرمنده اتم جبران می کنم برات فقط یاس..
بهش چشم دوختم بیینم چی می خواد بگه!
نفس شو رها کرد و گفت:
- ببین من فهمیدم مسیر زندگی تو درسته دارم خودمو با تو وقف می دم و احساس خوبی هم دارم هر کاری هم می کنم همون طور بشم که تو می خوای فقط باید کمکم کنی و کنارم باشی و اینکه..
منتظر نگاهش کردم که گفت:
- رفتیم پیش خانواده اصلی ت عمو ت اینا نگو که اتفاق هایی بینمون افتاده لطفا!
و سرشو انداخت پایین دستم که توی دست ش بود و فشاری دادم و گفتم:
- نگران نباش من مساعل شخصی زندگی مونو به کسی نمی گم!
لبخندی زد و گفت:
- من نوکرتم.
لبخندی زدم که با دیدن مردی که لبو و شلغم می فروخت گفت:
- بریم بخوریم؟
سر تکون دادم و سمت ش رفتیم و پاشا گرفت.
همون لبه جوب نشستیم و شروع کردیم به خوردن.
حسابی چسبید!
بعدش هم برگشتیم ویلا.
طبق معمول ساعت 5 صبح بلند شدم و نماز خوندم بعدش دیگه خوابم نبرد و رفتم پایین.
میز صبحونه رو چیدم و ساعت 6 پاشا رو بیدار کردم.
روی میز صبحونه نشسته بودیم و گفت:
- چرا انقدر زور بیدارم کردی؟
چایی مو خوردم و گفتم:
- اخه خوابم نبرد حوصله امم سر رفته بود .
بعد هم یه لبخند ژکوند تحویل ش دادم و گفتم:
- به قول معروف سحر خیز باش تا کامران بشی اقا پاشا.
با چشای گشاد شده نگاهم کرد و گفت:
- چی بشم؟
متعجب گفتم:
- یعنی چی چی بشم؟
گفت:
- گفتی سحر خیز باش تا چی بشی؟
متعجب گفتم:
- کامران دیگه نشنیدی؟
یکم نگاهم کرد و پقی زد زیر خنده.
متعجب گفتم:
- چته چرا می خندی؟ پاشا.
بین خنده هاش بریده بریده گفت:
- وای خدا کامروا رو می گه کامران.
عجب سوتی داده بودم.
با دهنی صاف شده نگاهش کردم و گفتم:
- اصلا فرقی نمی کنه کامران همون کامروا ست!
با تک خنده ای گفت:
- نه اصلا فرقی نمی کنه فرق می کنه؟
منم با پرویی گفتم:
- نه.
لقمه گرفت و گفت:
- گردن گیرت بد خرابه ها!
لیوان و پایین گذاشتم و گفتم:
- امروز می ریم دریا؟
پاشا سر تکون داد.
هر خانواده ای داشت برای خودش ناهار درست می کرد.
رو به پاشا گفتم:
- چی میخوری درست کنم،؟
به دستم اشاره کرد و گفت:
- می تونی؟
اره ای گفتم.
یکم فکر و گفت:
- خورشت بادمجون.
باشه ای گفتم و توی اشپزخونه رفتم .
غذامو درست کردم و همون جا موندم باز کسی چیزی توش نریزه!
این همه زحمت کشیده بودم!
پاشا وسایل و اماده کرد و غذا که اماده شد توی سبد گذاشت و توی سالن رفتیم و گفت:
- همه چیز اماده است برو لباس بپوش بیا بریم .
بالا رفتم و لباس پوشیدم و پایین اومدم.
پاشا سبد و بلند کرد و بقیه همین طور پیاده زدن بیرون متعجب گفتم:
- مگه با ماشین نمی ریم؟
پاشا گفت:
- ماشین چرا؟ دریا که ده دقیقه فاصله داره باهامون!
یکم فکر کرد و گفت:
- البته تو بار اولته همیشه امتحان و بهانه می کردی نمی یومدی.
سری تکون دادم و حرکت کردیم.
روی اون خاک های نرم راه رفتن حس خوبی داشت.
وسط های راه با ذوق کفش هامو دراوردم تا پاهاش خاک ها رو بهتر حس کنه و پاشا به ذوقم می خندید.
و ازش قول گرفتم لب دریا باهم با شن قلعه درست کنیم!
یکم با فاصله از دریا یه موکت بزرگ پهن کردن و هر کی یه گوشه اش نشست.
پاشا طبق معمول دراز کشید رو به دریا و گفت:
- حیف هوا سرده و گرنه شنا خیلی حال می داد.
امیر گفت:
- من که می رم!
پاشا گفت:
- مگه دیونه ای؟
امیر گفت:
- شاید تحمل شو دارم می خوام بدن مو توی اب سرد بسنجم!
امیر کلاس های شنا می رفت!پاشا هم شنیده بودم مدتی می رفت.
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت50
#یاس
توی اداره توی راه رو نشسته بودیم و منتظر امیر.
بلاخره اومد و ساک و داد به پاشا و رفت.
اسممونو خوندن و داخل رفتیم .
جناب سروان گفت:
- چرا اوردنتون؟ پارتی ...
اخمی کردم و پاشا گفت:
- واقعا به سر و شکل مون می خوره از پارتی اومده باشیم؟
جناب سروان گفت:
- به قیافه نیست سوال پرسیدم .
پاشا گفت:
- به جرم اینکه خانومم حالش خوب نبود اوردمش بیرون بهتر بشه برای اینکه سرحال بیارمش سر به سرش گذاشتم افتادم دنبالش ما رو گرفتن اوردن!
یکم با تعجب نگاهمون کرد و پاشا مدارک و شناسنامه ها رو داد گفت:
- نگاه کنید خانوممه به خدا!
برسی کرد و گفت:
- می تونید برید!
بلند شدیم و پاشا مدارک و گرفت زدیم بیرون.
راه افتادیم همین طور توی خیابون و پاشا گفت:
- چه زود گذشت ها یاس! الان نزدیک 3 ماهه ازدواج کردیم!
لب زدم:
- یه ماه و خورده ای ش فقط من بیمارستان بودم ها!
پاشا گفت:
- شرمنده اتم جبران می کنم برات فقط یاس..
بهش چشم دوختم بیینم چی می خواد بگه!
نفس شو رها کرد و گفت:
- ببین من فهمیدم مسیر زندگی تو درسته دارم خودمو با تو وقف می دم و احساس خوبی هم دارم هر کاری هم می کنم همون طور بشم که تو می خوای فقط باید کمکم کنی و کنارم باشی و اینکه..
منتظر نگاهش کردم که گفت:
- رفتیم پیش خانواده اصلی ت عمو ت اینا نگو که اتفاق هایی بینمون افتاده لطفا!
و سرشو انداخت پایین دستم که توی دست ش بود و فشاری دادم و گفتم:
- نگران نباش من مساعل شخصی زندگی مونو به کسی نمی گم!
لبخندی زد و گفت:
- من نوکرتم.
لبخندی زدم که با دیدن مردی که لبو و شلغم می فروخت گفت:
- بریم بخوریم؟
سر تکون دادم و سمت ش رفتیم و پاشا گرفت.
همون لبه جوب نشستیم و شروع کردیم به خوردن.
حسابی چسبید!
بعدش هم برگشتیم ویلا.
طبق معمول ساعت 5 صبح بلند شدم و نماز خوندم بعدش دیگه خوابم نبرد و رفتم پایین.
میز صبحونه رو چیدم و ساعت 6 پاشا رو بیدار کردم.
روی میز صبحونه نشسته بودیم و گفت:
- چرا انقدر زور بیدارم کردی؟
چایی مو خوردم و گفتم:
- اخه خوابم نبرد حوصله امم سر رفته بود .
بعد هم یه لبخند ژکوند تحویل ش دادم و گفتم:
- به قول معروف سحر خیز باش تا کامران بشی اقا پاشا.
با چشای گشاد شده نگاهم کرد و گفت:
- چی بشم؟
متعجب گفتم:
- یعنی چی چی بشم؟
گفت:
- گفتی سحر خیز باش تا چی بشی؟
متعجب گفتم:
- کامران دیگه نشنیدی؟
یکم نگاهم کرد و پقی زد زیر خنده.
متعجب گفتم:
- چته چرا می خندی؟ پاشا.
بین خنده هاش بریده بریده گفت:
- وای خدا کامروا رو می گه کامران.
عجب سوتی داده بودم.
با دهنی صاف شده نگاهش کردم و گفتم:
- اصلا فرقی نمی کنه کامران همون کامروا ست!
با تک خنده ای گفت:
- نه اصلا فرقی نمی کنه فرق می کنه؟
منم با پرویی گفتم:
- نه.
لقمه گرفت و گفت:
- گردن گیرت بد خرابه ها!
لیوان و پایین گذاشتم و گفتم:
- امروز می ریم دریا؟
پاشا سر تکون داد.
هر خانواده ای داشت برای خودش ناهار درست می کرد.
رو به پاشا گفتم:
- چی میخوری درست کنم،؟
به دستم اشاره کرد و گفت:
- می تونی؟
اره ای گفتم.
یکم فکر و گفت:
- خورشت بادمجون.
باشه ای گفتم و توی اشپزخونه رفتم .
غذامو درست کردم و همون جا موندم باز کسی چیزی توش نریزه!
این همه زحمت کشیده بودم!
پاشا وسایل و اماده کرد و غذا که اماده شد توی سبد گذاشت و توی سالن رفتیم و گفت:
- همه چیز اماده است برو لباس بپوش بیا بریم .
بالا رفتم و لباس پوشیدم و پایین اومدم.
پاشا سبد و بلند کرد و بقیه همین طور پیاده زدن بیرون متعجب گفتم:
- مگه با ماشین نمی ریم؟
پاشا گفت:
- ماشین چرا؟ دریا که ده دقیقه فاصله داره باهامون!
یکم فکر کرد و گفت:
- البته تو بار اولته همیشه امتحان و بهانه می کردی نمی یومدی.
سری تکون دادم و حرکت کردیم.
روی اون خاک های نرم راه رفتن حس خوبی داشت.
وسط های راه با ذوق کفش هامو دراوردم تا پاهاش خاک ها رو بهتر حس کنه و پاشا به ذوقم می خندید.
و ازش قول گرفتم لب دریا باهم با شن قلعه درست کنیم!
یکم با فاصله از دریا یه موکت بزرگ پهن کردن و هر کی یه گوشه اش نشست.
پاشا طبق معمول دراز کشید رو به دریا و گفت:
- حیف هوا سرده و گرنه شنا خیلی حال می داد.
امیر گفت:
- من که می رم!
پاشا گفت:
- مگه دیونه ای؟
امیر گفت:
- شاید تحمل شو دارم می خوام بدن مو توی اب سرد بسنجم!
امیر کلاس های شنا می رفت!پاشا هم شنیده بودم مدتی می رفت.
- ۱۲۴
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط