نارفیقی..از برت نامهربان رفتم که رفتم

نارفیقی..از برت نامهربان رفتم که رفتم

تا نباشد خاطرم آزرده جان رفتم که رفتم

جان به لب کردی مرا از مرگ خود هم راضی ام من

پا نهادم روی این دل بعد از آن رفتم که رفتم

عاشقی کارت نبود و عاشقی کردی چرا تو

با غمت کردی مرا بی خاتمان رفتم که رفتم

عشق بازی را نفهمیدی کجا با کی کنی تو

با دلی سرگشته و دامن کشان رفتم که رفتم

پشت دستم آتشِ سیگار امشب می گذارم

از غمت دیگر نباشد یک نشان رفتم که رفتم

سرگشته
دیدگاه ها (۲)

دوستی دارم دو رنگی می کندمثل روباهی زرنگی می کندمی زند نیرنگ...

عاشقم کرد ولی رفت از اینجا به درکدل شکستن به سرش هست از آنجا...

با وفا دیدی کسی بر..او سلامم را رسانبعد از آن با او بگو من خ...

دیر کردی کم کَمَک پاییز دارد می شودکاسه ی صبرم دگر لبریز دار...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

مرا با سوز جان بگذار و بگذراسیر و ناتوان بگذار و بگذر … چو ش...

مرا با سوز جان بگذار و بگذراسیر و ناتوان بگذار و بگذر …چو شم...

مرا با سوز جان بگذار و بگذراسیر و ناتوان بگذار و بگذرچو شمعی...

از برت دامن کشان رفتم ای نامهرباناز من آزرده دل کی دگر بینی ...

از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان از من آزرده دل کی دگر بینی...

مرا با سوز جان بگذار و بگذر اسیر و ناتوان بگذار و بگذر چو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط