تا ساغری داد از لبش

تا ساغری داد از لبش
دینم ربود
عقلم زدود
جانم گرفت
مستم نمود

او غنچه ی لب را گشود
خندید و پرسید: عاشقی؟!

اما مرا یارا نبود
رنگی به رخسارم نبود
جان از تن من رفته بود...

گرداند رویش را و گفت:
دیدید او عاشق نبود !
دیدگاه ها (۵)

تا ساغری داد از لبشدینم ربودعقلم زدود جانم گرفتمستم نموداو غ...

تا ساغری داد از لبشدینم ربودعقلم زدود جانم گرفتمستم نموداو غ...

تا ساغری داد از لبشدینم ربودعقلم زدود جانم گرفتمستم نموداو غ...

♡تا ساغری داد از لبشدینم ربودعقلم زدود جانم گرفتمستم نموداو ...

***جادوی نگاه*** از تو نوشتن چه زیباستاز تو گفتن چه قشنگیادت...

جادوی نگاه از تو نوشتن چه زیباستاز تو گفتن چه قشنگیادت هم هم...

ای دوست قبولم کن و جانم بستانمستم کن و وز هر دو جهانم بستانب...

رویا انصاری شاعر لارستانی

دستم می‌رود روی کیبرد. می‌نویسم سلام. می‌نویسی سلام. دلم قنج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط