تا ساغری داد از لبش

تا ساغری داد از لبش
دینم ربود
عقلم زدود
جانم گرفت
مستم نمود

او غنچه ی لب را گشود
خندید و پرسید: عاشقی؟!

اما مرا یارا نبود
رنگی به رخسارم نبود
جان از تن من رفته بود...

گرداند رویش را و گفت:
دیدید او عاشق نبود !
دیدگاه ها (۵)

یادمان باشدبه حرمتناچیزترین لحظه های خوبمانهنگامی کهبه بن بس...

قدیماهزار ساعت عشق بود ویک بوسه یواشکیحالاهزا...

ﺭﻭﺍﻥ ﭼﻮﻥ ﭼﺸﻤﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﺟﺬﺑﻪﺍﺕ ﺧﺸﮑﺎﻧﺪ ﻭﭼﻮﺑﻢ ﮐﺮﺩﺑﻨﺎﺯﻡ ﺁﻥ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ...

تو چشمای پر از دردم ، بدنبال چه میگردیاسیر این تب و دردم ، ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط