「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 82
✦.................................
تهیونگ گوشی را داخل جیبش انداخت. باران بیوقفه روی آسفالت میکوبید و صدای شلیکها هنوز از دو طرف خیابان شنیده میشد. خون از بازوی زخمیاش پایین میآمد و با آب باران روی انگشتانش میلغزید اما انگار خودش هم دیگر به آن توجهی نداشت.
نگاهش سردتر از قبل شده بود؛ همان نگاه سنگین و فرماندهوار که همیشه قبل از صدور یک دستور قطعی روی صورتش مینشست.
_ ادامه بدین
صدایش بلند نبود اما آنقدر قاطع بود که حتی وسط آن هیاهو هم واضح شنیده شد.
ویلیام که پشت خودروی واژگونشده پناه گرفته بود، ناباورانه سر بلند کرد.
ویلیام: ادامه بدیم؟ تو کجا میری؟
تهیونگ خشاب اسلحهاش را عوض کرد، بدون اینکه نگاهش کند.
_ کار دارم.
همان لحظه یکی از افراد دشمن از پشت مانع بیرون پرید. ویلیام با عصبانیت جلو رفت و قبل از اینکه طرف فرصت واکنش پیدا کند او را نقش زمین کرد. بعد برگشت و تقریباً فریاد زد:
ویلیام: چه کاری از این عملیات مهمتره؟!
برای چند ثانیه فقط صدای باران و شلیکها بینشان ماند.
تهیونگ بالاخره نگاهش کر؛ نگاهی کوتاه، سرد، بیاحساس. اما پشت آن نگاه چیزی بود که جیمین را وادار کرد ساکت بماند.
تهیونگ: نیروهای پشتیبانی تو راهن.
ویلیام از شدت عصبانیت خندید.
ویلیام: لعنتی، من نیرو نخواستم. دارم میپرسم کجا میری!
تهیونگ هیچ جوابی نداد، در عوض دستش را روی بیسیم برد.
_ واحد سه و چهار رو به موقعیت فعلی منتقل کنید. فرماندهی عملیات تا رسیدن نیروهای کمکی با ویلیام.
چند ثانیه بعد صدای تأیید از بیسیم پخش شد؛ تمام
برای تهیونگ بحث همانجا تمام شده بود
جیمین یک قدم جلو آمد
جیمین: تهیونگ...
اما مرد حتی سرش را برنگرداند. باران از موهای خیسش پایین میچکید. لباس نظامی تیرهاش از خون و آب سنگین شده بود و زخم بازویش هر لحظه بیشتر باز میشد اما قدمهایش نه کند شد و نه لرزید. همان ابهت همیشگی.. همان اقتدار همیشگی انگار زخمی شدن هم چیزی نبود که بتواند قامتش را خم کند.
ویلیام با عصبانیت مشت محکمی به بدنه فلزی ماشین کنار خودش کوبید.
ویلیام: لعنت بهت کیم تهیونگ!
اما تهیونگ دیگر دور شده بود؛ در ماشین را باز کرد. پشت فرمان نشست موتور با غرشی کوتاه روشن شد چند لحظه چراغهای خودرو زیر باران درخشیدند و بعد ماشین با شتاب از میان خیابان خیس عبور کرد.
جیمین و ویلیام فقط توانستند رفتنش را تماشا کنند هیچکدام چیزی نگفتند چون هر دو خوب میدانستند اگر کیم تهیونگ وسط یک عملیات نظامی، آن هم در حالی که زخمی بود، میدان را ترک کرده بود...
پس موضوعی که به سمتش میرفت برایش از هر دستور، هر مأموریت و هر درگیری مهمتر شده بود.
-
تهیونگ بدون اینکه حتی یک ثانیه مکث کند، ماشین را با سرعت از خیابانهای خیس عبور داد. باران شدیدتر شده بود و برفپاککنها با ریتم تند روی شیشه میکشیدند، اما نگاه او حتی یک لحظه از جاده جدا نمیشد.
تنها چیزی که در ذهنش بود، اسم ایلین بود.
هر چه به سمت خانه نزدیکتر میشد، ترافیک سنگینتر شد. ماشینها یکییکی ایستاده بودند، خیابان کاملاً قفل شده بود.
تهیونگ اخم کرد. دستش محکمتر روی فرمان نشست. چند ثانیه بعد بدون هیچ صبر، در ماشین را باز کرد. باران فوراً روی صورت و موهایش ریخت. اما حتی نگاهش هم عوض نشد.
ماشین را همانجا رها کرد.
صدای رعد دوباره آسمان را شکست. نور برق برای لحظهای کل خیابان را سفید کرد.
تهیونگ حتی پلک نزد. فقط به سمت کوچهای که خانه ایلین در آن بود دوید... باران از شدت به صورتش میخورد، لباسش کاملاً خیس شده بود، اما سرعتش کم نشد. آب از روی موهایش پایین میریخت و ردش روی صورتش میکشید.
اما هیچچیز برایش مهم نبود. نه سرما، نه خیابان شلوغ نه حتی زخمی که هنوز از درگیری داشت.
...
نفسش سنگین شده بود، اما باز هم میدوید. صدای رعد دوباره آمد، این بار نزدیکتر و شدیدتر. تهیونگ لحظهای سرعتش را کم نکرد.
فقط زیر لب، خیلی آرام گفت:
_ لعنتی...
و دوباره دوید.
وقتی به کوچه رسید، خانه ایلین از دور دیده میشد. چراغها روشن بودند، اما سکوت سنگینی روی فضا افتاده بود.
تهیونگ ایستاد. نفسش بریده بریده بود آب از روی صورتش پایین میچکید اما نگاهش فقط روی پنجرههای خانه قفل شده بود. و اینبار... هیچ چیز مهمتر از رسیدن به آن در نبود.
تهیونگ با شتاب وارد خانه شد. در را پشت سرش نیمهباز گذاشت و بدون مکث صدا زد:
_ ایلین
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 82
✦.................................
تهیونگ گوشی را داخل جیبش انداخت. باران بیوقفه روی آسفالت میکوبید و صدای شلیکها هنوز از دو طرف خیابان شنیده میشد. خون از بازوی زخمیاش پایین میآمد و با آب باران روی انگشتانش میلغزید اما انگار خودش هم دیگر به آن توجهی نداشت.
نگاهش سردتر از قبل شده بود؛ همان نگاه سنگین و فرماندهوار که همیشه قبل از صدور یک دستور قطعی روی صورتش مینشست.
_ ادامه بدین
صدایش بلند نبود اما آنقدر قاطع بود که حتی وسط آن هیاهو هم واضح شنیده شد.
ویلیام که پشت خودروی واژگونشده پناه گرفته بود، ناباورانه سر بلند کرد.
ویلیام: ادامه بدیم؟ تو کجا میری؟
تهیونگ خشاب اسلحهاش را عوض کرد، بدون اینکه نگاهش کند.
_ کار دارم.
همان لحظه یکی از افراد دشمن از پشت مانع بیرون پرید. ویلیام با عصبانیت جلو رفت و قبل از اینکه طرف فرصت واکنش پیدا کند او را نقش زمین کرد. بعد برگشت و تقریباً فریاد زد:
ویلیام: چه کاری از این عملیات مهمتره؟!
برای چند ثانیه فقط صدای باران و شلیکها بینشان ماند.
تهیونگ بالاخره نگاهش کر؛ نگاهی کوتاه، سرد، بیاحساس. اما پشت آن نگاه چیزی بود که جیمین را وادار کرد ساکت بماند.
تهیونگ: نیروهای پشتیبانی تو راهن.
ویلیام از شدت عصبانیت خندید.
ویلیام: لعنتی، من نیرو نخواستم. دارم میپرسم کجا میری!
تهیونگ هیچ جوابی نداد، در عوض دستش را روی بیسیم برد.
_ واحد سه و چهار رو به موقعیت فعلی منتقل کنید. فرماندهی عملیات تا رسیدن نیروهای کمکی با ویلیام.
چند ثانیه بعد صدای تأیید از بیسیم پخش شد؛ تمام
برای تهیونگ بحث همانجا تمام شده بود
جیمین یک قدم جلو آمد
جیمین: تهیونگ...
اما مرد حتی سرش را برنگرداند. باران از موهای خیسش پایین میچکید. لباس نظامی تیرهاش از خون و آب سنگین شده بود و زخم بازویش هر لحظه بیشتر باز میشد اما قدمهایش نه کند شد و نه لرزید. همان ابهت همیشگی.. همان اقتدار همیشگی انگار زخمی شدن هم چیزی نبود که بتواند قامتش را خم کند.
ویلیام با عصبانیت مشت محکمی به بدنه فلزی ماشین کنار خودش کوبید.
ویلیام: لعنت بهت کیم تهیونگ!
اما تهیونگ دیگر دور شده بود؛ در ماشین را باز کرد. پشت فرمان نشست موتور با غرشی کوتاه روشن شد چند لحظه چراغهای خودرو زیر باران درخشیدند و بعد ماشین با شتاب از میان خیابان خیس عبور کرد.
جیمین و ویلیام فقط توانستند رفتنش را تماشا کنند هیچکدام چیزی نگفتند چون هر دو خوب میدانستند اگر کیم تهیونگ وسط یک عملیات نظامی، آن هم در حالی که زخمی بود، میدان را ترک کرده بود...
پس موضوعی که به سمتش میرفت برایش از هر دستور، هر مأموریت و هر درگیری مهمتر شده بود.
-
تهیونگ بدون اینکه حتی یک ثانیه مکث کند، ماشین را با سرعت از خیابانهای خیس عبور داد. باران شدیدتر شده بود و برفپاککنها با ریتم تند روی شیشه میکشیدند، اما نگاه او حتی یک لحظه از جاده جدا نمیشد.
تنها چیزی که در ذهنش بود، اسم ایلین بود.
هر چه به سمت خانه نزدیکتر میشد، ترافیک سنگینتر شد. ماشینها یکییکی ایستاده بودند، خیابان کاملاً قفل شده بود.
تهیونگ اخم کرد. دستش محکمتر روی فرمان نشست. چند ثانیه بعد بدون هیچ صبر، در ماشین را باز کرد. باران فوراً روی صورت و موهایش ریخت. اما حتی نگاهش هم عوض نشد.
ماشین را همانجا رها کرد.
صدای رعد دوباره آسمان را شکست. نور برق برای لحظهای کل خیابان را سفید کرد.
تهیونگ حتی پلک نزد. فقط به سمت کوچهای که خانه ایلین در آن بود دوید... باران از شدت به صورتش میخورد، لباسش کاملاً خیس شده بود، اما سرعتش کم نشد. آب از روی موهایش پایین میریخت و ردش روی صورتش میکشید.
اما هیچچیز برایش مهم نبود. نه سرما، نه خیابان شلوغ نه حتی زخمی که هنوز از درگیری داشت.
...
نفسش سنگین شده بود، اما باز هم میدوید. صدای رعد دوباره آمد، این بار نزدیکتر و شدیدتر. تهیونگ لحظهای سرعتش را کم نکرد.
فقط زیر لب، خیلی آرام گفت:
_ لعنتی...
و دوباره دوید.
وقتی به کوچه رسید، خانه ایلین از دور دیده میشد. چراغها روشن بودند، اما سکوت سنگینی روی فضا افتاده بود.
تهیونگ ایستاد. نفسش بریده بریده بود آب از روی صورتش پایین میچکید اما نگاهش فقط روی پنجرههای خانه قفل شده بود. و اینبار... هیچ چیز مهمتر از رسیدن به آن در نبود.
تهیونگ با شتاب وارد خانه شد. در را پشت سرش نیمهباز گذاشت و بدون مکث صدا زد:
_ ایلین
- ۶۱۰
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط