برایت قهوه میریزم

برایت قهوه میریزم
کمی‌ شیر
دو قاشق شکّر
میگذارم جلویت رویِ میز
گلدان گل را کنار تر میگذارم
تا بهتر ببینمت
قیافه ی جدی به خودم میگیرم
و با لهجه‌ای که حالا برایِ خودم هم بیگانه است میگویم
قهوه ات سرد می‌‌شود
هر کجا که هستی‌
زودتر به خانه بیا

و همانطور می نشینم‌ تا تو یکروز بیایی ...
دیدگاه ها (۵)

‌کاش زندگی هم تابلوهایی مثل علائم رانندگی داشت.مثلا وقتی داش...

#حیوانات

#خوراکی

ظهر است و نور از پنجرهٔ سالن به درون پذیرایی می‌تابد و به ات...

تیغ ، روی دستم گذاشتم و کشیدم .دستم سوخت و خون تراوش کرد .با...

پارت ۴ راز ستارۀ درخشان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط