اورا

🔹 #او_را ... (۵۹)





برگشتم سمتش .

نصف بدنشو از ماشین آورده بود بیرون و کاملا از قیافش معلوم بود یخ کرده !



خودمم داشتم میلرزیدم از سرما .



نگاهش کردم ...

بازم سرشو انداخت پایین



- آخه با این لباسا کجا میخواید برید

بعدم شما که جایی ...



بی رمق نگاهش کردم

- مهم نیست ...!

یه کاریش میکنم!


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-پنجاه-و-نهم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۶۰)احساس میکردم داره بی هدف رانندگی میکنهانگا...

🔹 #او_را ... (۶۱)با احساس حالت تهوع از خواب بیدار شدم .نورِ...

🔹 #او_را ... (۵۸)هرچی که بودآرامش عجیبی داشت ❣ با همه کوچیک...

🔹 #او_را ... (۵۷)بارون شدید و شدیدتر میشد ⛈ هوا به سمت گرگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط