گفتمــش نقــاش را از غـربت زهـرا بکـش گـریه کرد و با قلم

گفتمــش نقــاش را از غـربت زهـرا بکـش گـریه کرد و با قلم یک چادر خاکی کشید گفتمش پـس غربت زهرا کجای نقش بود ناله کـرد و زیر چـادر غنچه ای پرپر کشید
دیدگاه ها (۲)

ی عاشقانهگفتمش: شیرین‌ترین آواز چیست؟چشم غمگینش به‌رویم خیره...

چو بستی در به روی من، به کوی #صبر رو کردمچو درمانم نبخشیدی، ...

آسمان ابریست از آفاق چشمانم بپرسابر بارانیست از اشک چو باران...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 119・⁠]⁠ᕗتوماس اشاره ای زد و ...

دردهای منجامه نیستندتا ز تن در آورمـچامه و چکامه نیستندتا به...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۲: دیواری که نازک شداتاق هنوز توی صدای گر...

#چند_روایت 🔸چند بُرش از زندگی فرمانده دوست‌داشتنی غرب...🌼 #ق...

ابلیس

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط