چه بهاری بود با توخندیدن

چه بهاری بود با توخندیدن

و چنگ زدن به زنگ‌های نگاه تو

شهوانی و آرام چون اناری عریان

نگاه تو اشارت نیمروز است

در تقاطع پاییز

در دریاهای پیرامون نگاه تو

پرندگان چون تیرهای مسموم به پرواز در می‌آیند

تابستان چشم بسته در پای دیوار ایستاده‌است

چه به جا مانده از نگاه تو

جز سایه‌ای فرسوده

جنگلی دور

گلی مغموم

براده‌های رنگ‌های یک بهار؟

پرنده‌ها چگونه به فقدان یک آسمان عادت می‌کنند؟

آه، من از شناختن باران جا مانده‌ام

به اناری عریان می‌مانم، مغلوب و رنجیده

نگاه قدیمی تو چون پاییزی زنگ خورده

با طنین زنگ‌ها ترکم می کند.


آیتن موتلو *
دیدگاه ها (۴)

ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسیبیدل دهلوی *

بهمن را دوست دارمبه بلندای انقلابی که با نگاه تو شروع شد و ج...

روزهایم چه سخت می گذرندهیچ آتشی دیگر گرمم نمی کندخورشید دیگر...

من اگر ماهی بودمآرزویم همه این بودخانه امدریاچه آبی نگاهت با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط