هوسخان

🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁

#هوس_خان👑
#پارت23







دخترک چنان ترسیده بود و وحشت کرده بود که میتونستم حدس بزنم از ترس لب از لب باز نمیکنه.

واقعیت این بود که دلم نمی خواست از اون اتاق بیام بیرون
دلم نمیخواست از اون دختر دوربشم دلم میخواست جای مهتاب این دختر برای عقد و ازدواج من نشون کرده بودن....

چرا همیشه برعکس اتفاق می افتاد؟

ماهرو می لرزید دستمو که روی پیشونیش گذاشتم انگار که کوره ی اتیش بود
تب بالایی داشت اما باز می لرزید نگران شدم دیگه کم مونده بود که هگه بیدار بشن..
سریع شروع کردم به تنش کردن لباس هاش
لباساشو تنش کردم موهای عرق کرده اش و کنار زدم و پتورو روی تنش مرتب کردم
نمی تونستم این طوری به حال خودش بزارمش
نمیتونستم بیخیالش بشم این دختر برای من مهم بود خیلی مهم بود
کنار گوشش گفتم نترس الان برمیگردم!

از اتاق بیرون رفتم آفتاب تازه می خواست بالا بیاد هوا روشنتر شده بود خودم به اشپزخونه رسوندم یه ظرف آب با یه دستمال برداشتم و سریع به اتاق برگشتم.

با دستمال نمدار شروع کردم به پایین آوردن تبش

چشماش غیرمعمولی باز بود و بهم خیره شده بود و و حتی پلک نمی زد آهسته رو بهش گفتم
نباید از من بپرسی توی این دنیا تنها کسی که به تو اسیبی نمیرسونه اون منم
اگه کنارت بودم به خاطر این که از تو خوشم میاد
میفهمی من از تو خوشم میاد
فقط اونطور نگاهم می کرد بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزنه

امااشکی که سر خوردو روی صورتش افتاد با انگشت شکار کردم و گفتم

نباید گریه کنی هنوز بچه ای اینا رو نمیفهمی اما اینکه وقتی یه مرد اینطور درگیریه دختر بشه معنیش چیه وقتی بزرگ شدی میفهمی ...


🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۱)

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان👑#پارت24 میفهمی که من درگیره توام که درگی...

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان👑#پارت26بعد از یه خواب حسابی لبریز از حس س...

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان👑#پارت22 بیخیال بی حالی و بیهوشیش دوباره ش...

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان👑#پارت21 الان نمیخواستم بکارت این  دختر و ...

game of love and hate(part 33)

⁷𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 اومدن سر میز نشستن که اصن اون حال ...

وسط یه بازار شلوغخیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شدپلک نزد ، پلک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط