سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۲
سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۲
آنیا سعی کرد نگاهش را بدزدد، اما سنگینی نگاه دامیان مثل زنجیری او را در جای خود میخکوب کرده بود. او میخواست ادای خونسردترین دختر دنیا را در بیاورد، اما لرزش خفیف دستهایش را پنهان کردن سخت بود.
«آن لرزش... یعنی او هم همینطور است؟ یعنی او هم تحت تأثیر من است؟»
صدای دامیان در ذهن آنیا طنین انداخت. اما این بار، افکار او فقط درباره زیبایی آنیا نبود؛
آنیا ناگهان با شنیدن موجی از افکار دامیان، نفس در سینهاش حبس شد. دامیان در ذهنش داشت از لمس کردن آن دستهای ظریف، از نزدیک شدن به گردن او و از اینکه چقدر میخواست این فاصله را با یک حرکت ناگهانی از بین ببرد، میگفت. افکار دامیان، تیره، گرم و به طرز وحشتناکی... محرک بودند.
دامیان قدمی به جلو گذاشت. فاصله آنها حالا به قدری کم شده بود که آنیا میتوانست گرمای بدن او را حس کند. او بوی عطر تلخ و مردانهای را حس کرد که مخصوص خود دامیان بود؛ عطری که با هر نفس، لرزه بر تن آنیا میانداخت.
دامیان با صدایی که حالا بسیار آرام و گرفته شده بود، زمزمه کرد: «آنیا... چرا همیشه سعی میکنی از من فرار کنی؟»
آنیا میخواست بگوید: «چون افکار تو خیلی خطرناک هستند!» اما زبانش نمیگذاشت. او فقط توانست به چشمان نافذ او خیره شود. در ذهن دامیان، تصویری از آنیا در ...........(خودتون بفهمید دیگه نمی خواهم گزارش شم)، در حال نزدیک شدن به او، مثل یک آتش در حال سوختن بود.
«میخواهم تمام دنیای تو را تصاحب کنم... حتی اگر مجبور شوم برای این کار با تمام دنیا بجنگم.»
آنیا احساس کرد خون در رگهایش به جوش آمده است. او برای اولین بار فهمید که قدرت ذهنیاش، تنها یک موهبت نیست؛ بلکه میتواند او را در میان آتشِ اشتیاقِ دامیان ذوب کند.
آنیا سعی کرد نگاهش را بدزدد، اما سنگینی نگاه دامیان مثل زنجیری او را در جای خود میخکوب کرده بود. او میخواست ادای خونسردترین دختر دنیا را در بیاورد، اما لرزش خفیف دستهایش را پنهان کردن سخت بود.
«آن لرزش... یعنی او هم همینطور است؟ یعنی او هم تحت تأثیر من است؟»
صدای دامیان در ذهن آنیا طنین انداخت. اما این بار، افکار او فقط درباره زیبایی آنیا نبود؛
آنیا ناگهان با شنیدن موجی از افکار دامیان، نفس در سینهاش حبس شد. دامیان در ذهنش داشت از لمس کردن آن دستهای ظریف، از نزدیک شدن به گردن او و از اینکه چقدر میخواست این فاصله را با یک حرکت ناگهانی از بین ببرد، میگفت. افکار دامیان، تیره، گرم و به طرز وحشتناکی... محرک بودند.
دامیان قدمی به جلو گذاشت. فاصله آنها حالا به قدری کم شده بود که آنیا میتوانست گرمای بدن او را حس کند. او بوی عطر تلخ و مردانهای را حس کرد که مخصوص خود دامیان بود؛ عطری که با هر نفس، لرزه بر تن آنیا میانداخت.
دامیان با صدایی که حالا بسیار آرام و گرفته شده بود، زمزمه کرد: «آنیا... چرا همیشه سعی میکنی از من فرار کنی؟»
آنیا میخواست بگوید: «چون افکار تو خیلی خطرناک هستند!» اما زبانش نمیگذاشت. او فقط توانست به چشمان نافذ او خیره شود. در ذهن دامیان، تصویری از آنیا در ...........(خودتون بفهمید دیگه نمی خواهم گزارش شم)، در حال نزدیک شدن به او، مثل یک آتش در حال سوختن بود.
«میخواهم تمام دنیای تو را تصاحب کنم... حتی اگر مجبور شوم برای این کار با تمام دنیا بجنگم.»
آنیا احساس کرد خون در رگهایش به جوش آمده است. او برای اولین بار فهمید که قدرت ذهنیاش، تنها یک موهبت نیست؛ بلکه میتواند او را در میان آتشِ اشتیاقِ دامیان ذوب کند.
- ۵۱
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط