برادران یوسف وقتی می خواستن یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف

برادران یوسف وقتی می خواستن یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـبـخـنـدی زد!
یهودا پرسید: چرا می خندی؟ اینجا که جای خنده نیست!
یوسف گفت:
روزی در این فکر بودم که چطور کسی میتونه به من اظهار دشمنی بکنه با وجود این که برادران نیرومندی چون شما دارم...
اما حالا می بینم که خدا همین برادران رو بر من مسلط کرد تا بدونم غیر از خــــدا تکیه گاهی نیست!
دیدگاه ها (۱)

هنگامی که برادران یوسف می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خ...

*کوچک‌زاده، نماینده تهران درباره طرح فروش سهمیه ای دلار :این...

طلا را به مسگر بده، مس را به آهنگر!یه روز مردی تصمیم گرفت بر...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part¹¹فضای استودیو، ترکیبی از آرامش و ...

پارت: 32 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد، در حالی که یه...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :آیا ابلهانه و ذلیلانه ...

مهمونی پارت ۵۰

پارت ۹: پشتِ درِ بستهنامجون با آرامش در رو پشت سرش بست و قفل...

وقتی برادر ناتنیت بود...(پایانی)با سرعت زیادی رانندگی میکردد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط