تو به من خندیدی و نمیدانستی،من به چه دلهره
تو به من خندیدی و نمیدانستی،من به چه دلهره
از باغچه ی همسایه،سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید،سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام،آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم،و من اندیشه کنان
غرق این پندارم،که چرا
خانه ی کوچک ما،سیب نداشت...
"حمید مصدق"
از باغچه ی همسایه،سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید،سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام،آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم،و من اندیشه کنان
غرق این پندارم،که چرا
خانه ی کوچک ما،سیب نداشت...
"حمید مصدق"
- ۱.۶k
- ۰۳ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط