پارت اول
پارت اول
"وقتی افتاب طلوع کرد"
ات:
صبح خواب موندم و بیدار شدم و با عجله اماده شدم که برم سرکار ، لباسامو پوشیدم و کامل اماده شدم واسه سرکار رفتن...
زنگ زدم و ماشین اومد دنبالم و سوار شدم رفتم سمت شرکتی که واسش کارمیکردم، من منشی یه شرکت پزشکیبودم که تازه چند سالی میشد اونجا کارمیکردم و تقریبا از کارم راضی بودم ، البته این چیزی بود که بقیه راجبم فکر میکردن...
رسیدم سرکار و مثل همیشه به همه سلام دادم با لبخند روی لبم و نشستم پشت میزم تا اخر وقت که زمان خونه رفتن بود...
رفتم پایین و منتظر ماشین بودم که بیاد دنبالم ، هوا خیلی سرد بود و منم خیلی وقت بود منتظر ماشین بودم ، انقدر منتظر موندم که همه از شرکتاومدن و دونه دونه ازم خدافظی کردن، همه ی پزشکا و کارکنا حتی مدیر هم اومد بیرون و همچنان من اونجا بودم ، شارژ گوشیم تموم شده بود پس شروع کردم پیاده رفتن ، مسیرم خیلی طولانی بود ، بلاخره رسیدمو شروع و کلید انداختم رفتم توی خونه ... من همه چیو داشتم خونه ی خودمو که طبق خواسته ی خودم نبود ، شغل خوب ولی ازش راضی بودم؟ و زندگی جالب ولی تاحالا کسی ازم پرسیده بود زندگیت از نظرت جالبه یا نه؟؟
نه کسی نپرسیده بود شاید چون بجز فروشنده و کارمندای اون شرکت کسیو نمیدیدم؟
درسته حالم خوب نبود ولی این چندوقت خیلی بدتر شده بودم و اصلا شبا نمیتونستم بخوابم یا درست غذا بخورم و دیگه عادت کرده بودم که درحال کار کردن یهو اشک از چشمامبریزه
همیشه تو زندگیم سعی داشتمکسی نباشم که ادای ادم های بدو درمیاره و فکر کنم موفقم شدم تا حدودی همه از مشکلاتشون واسم میگفتم و من گوش میدادم بهشون درحالی که فکر میکردن من یه ادم شاد و بدون دغدغم که بزرگ ترین اتفاق عمرم بحث دو نفره ولی خب ....
خب منم دردای خودمو دارم و نمیخوام بزرگ نمایی کنم ولی خب چیکار میشه کرد...
صبح روز بعد نیازی به بیدار شدن نبود چون خیلی وقت بود بیشترین تایم خوابم2ساعت بیشتر نمیشد و امشبم نخوابیده بودم ، فقط اماده شدم برم سرکار ، قهوه خوردمو قرص کافئین و وارد شرکت شدم
دیدگاه مدیر شرکت(تهیونگ)
مثل همیشه داشتم توی شرکت کارامو میکردم و رفتم به منشی چنتا کار بدم تا بکنه و قرار ملاقات مشخص کنه پس رفتم سمت دفترشو دیدم که اون منشی انگار الان از حال میره، رنگ صورتش سفید شده کامل و لباش بنفشه و زیر چشماش قهوه ایه و خیلی لاغره انگار اگر باد بیاد این دخترو میبره...
تهیونگ: ا.ت فکر نمیکنم با این وضعیت توان کار کردنو داشته باشی. واست یک روز مرخصی مینویسم برو و وضعیتتو درست کن و برگرد
ا.ت: م...من نیازی به استراحت ندارم فقط یکم شرایط بدی دارم ، به کارم ادامه میدم.
تهیونگ: پس فکرمیکنم باید انتخاب کنی خودت استعفا نامتو بنویسی یا من اخراجت کنم؟
ا.ت: اگرنگراناین هستی که بخاطر بی خوابیم همه چیو اشتباه حساب کنم، باید بگمتوش خوبم پس دیگه جای نگرانی نمیمونه،
تهیونگ:برو خونه الان و فردا صبح بهتره با رنگ پوست بهتری برگردی!
پاشدم و فقط اروم رفتم سمت خونه.
"وقتی افتاب طلوع کرد"
ات:
صبح خواب موندم و بیدار شدم و با عجله اماده شدم که برم سرکار ، لباسامو پوشیدم و کامل اماده شدم واسه سرکار رفتن...
زنگ زدم و ماشین اومد دنبالم و سوار شدم رفتم سمت شرکتی که واسش کارمیکردم، من منشی یه شرکت پزشکیبودم که تازه چند سالی میشد اونجا کارمیکردم و تقریبا از کارم راضی بودم ، البته این چیزی بود که بقیه راجبم فکر میکردن...
رسیدم سرکار و مثل همیشه به همه سلام دادم با لبخند روی لبم و نشستم پشت میزم تا اخر وقت که زمان خونه رفتن بود...
رفتم پایین و منتظر ماشین بودم که بیاد دنبالم ، هوا خیلی سرد بود و منم خیلی وقت بود منتظر ماشین بودم ، انقدر منتظر موندم که همه از شرکتاومدن و دونه دونه ازم خدافظی کردن، همه ی پزشکا و کارکنا حتی مدیر هم اومد بیرون و همچنان من اونجا بودم ، شارژ گوشیم تموم شده بود پس شروع کردم پیاده رفتن ، مسیرم خیلی طولانی بود ، بلاخره رسیدمو شروع و کلید انداختم رفتم توی خونه ... من همه چیو داشتم خونه ی خودمو که طبق خواسته ی خودم نبود ، شغل خوب ولی ازش راضی بودم؟ و زندگی جالب ولی تاحالا کسی ازم پرسیده بود زندگیت از نظرت جالبه یا نه؟؟
نه کسی نپرسیده بود شاید چون بجز فروشنده و کارمندای اون شرکت کسیو نمیدیدم؟
درسته حالم خوب نبود ولی این چندوقت خیلی بدتر شده بودم و اصلا شبا نمیتونستم بخوابم یا درست غذا بخورم و دیگه عادت کرده بودم که درحال کار کردن یهو اشک از چشمامبریزه
همیشه تو زندگیم سعی داشتمکسی نباشم که ادای ادم های بدو درمیاره و فکر کنم موفقم شدم تا حدودی همه از مشکلاتشون واسم میگفتم و من گوش میدادم بهشون درحالی که فکر میکردن من یه ادم شاد و بدون دغدغم که بزرگ ترین اتفاق عمرم بحث دو نفره ولی خب ....
خب منم دردای خودمو دارم و نمیخوام بزرگ نمایی کنم ولی خب چیکار میشه کرد...
صبح روز بعد نیازی به بیدار شدن نبود چون خیلی وقت بود بیشترین تایم خوابم2ساعت بیشتر نمیشد و امشبم نخوابیده بودم ، فقط اماده شدم برم سرکار ، قهوه خوردمو قرص کافئین و وارد شرکت شدم
دیدگاه مدیر شرکت(تهیونگ)
مثل همیشه داشتم توی شرکت کارامو میکردم و رفتم به منشی چنتا کار بدم تا بکنه و قرار ملاقات مشخص کنه پس رفتم سمت دفترشو دیدم که اون منشی انگار الان از حال میره، رنگ صورتش سفید شده کامل و لباش بنفشه و زیر چشماش قهوه ایه و خیلی لاغره انگار اگر باد بیاد این دخترو میبره...
تهیونگ: ا.ت فکر نمیکنم با این وضعیت توان کار کردنو داشته باشی. واست یک روز مرخصی مینویسم برو و وضعیتتو درست کن و برگرد
ا.ت: م...من نیازی به استراحت ندارم فقط یکم شرایط بدی دارم ، به کارم ادامه میدم.
تهیونگ: پس فکرمیکنم باید انتخاب کنی خودت استعفا نامتو بنویسی یا من اخراجت کنم؟
ا.ت: اگرنگراناین هستی که بخاطر بی خوابیم همه چیو اشتباه حساب کنم، باید بگمتوش خوبم پس دیگه جای نگرانی نمیمونه،
تهیونگ:برو خونه الان و فردا صبح بهتره با رنگ پوست بهتری برگردی!
پاشدم و فقط اروم رفتم سمت خونه.
- ۳۹
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط