PR

#P𝗔R𝗧 : 67
CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
چندساعت گذشت.
لارا و چندتا از دکترها یکی‌یکی از اتاق بیرون میومدن… اما این‌بار راه رفتنشون شتاب نداشت؛ سکوت سنگینی بین‌شون بود

لارا آخرین نفر بود وقتی سرش رو بالا آورد، لبخند رضایت‌مندی روی صورتش نشست
لبخندی که باعث شد قلبِ یونا از حالتِ ترس خارج بشه و دوباره امید پیدا کنه.

لارا رفت سمت دستشویی.
دستکش‌های خـونی رو با دقت از دستش درآورد و توی سطلِ زباله انداخت...
انگار همه‌ی اون لحظه‌ها رو همزمان از خودش پاک می‌کرد.

ماسکش رو برداشت... نفس عمیقی کشید
بعد در اوردن لباس دکتریش از اونجا بیرون اومد

یونا درست همون‌جا روی صندلی نشسته بود؛
چشم‌هاش هنوز نگران بود، اما امیدوارتر از قبل.
وقتی لارا قدم برداشت و کنارش نشست، یونا حتی نفهمید کی دستش روی شونه‌ی او افتاده.

+عمل خوب پیش رفت...داداشت تا چندساعت دیگه به هوش میاد.

یونا با شنیدن همون جمله، انگار سبک شد.
بی‌اختیار لارا رو در آغوش گرفت؛
اشک از گوشه‌ی چشم‌هاش سرازیر شد…
با صدایی لرزون گفت:نمیدونم چطور می‌تونم جبران کنم…

+لازم نیست… وظیفه‌مو انجام دادم.

یونا مکثی کرد بعد با دلهره پرسید:میتونم ببینمش؟

لارا نگاهی به ساعت مچ دستش انداخت بعد نگاهش رو به یونا داد و با لحنی گرم گفت:چندساعت دیگه اقای پارک وضعیتش رو چک میکنه اگه روبه‌راه بود..

و تهِ حرفش رو با امیدِ آرام‌کننده‌ای کامل کرد:چرا که نه

یونا لبخند زد

لارا بلند شد و قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، فقط یک جمله گفت:من باید برم…اگه چیزی شد، بهم زنگ بزن

یونا با مهربونی جواب داد:باشه… باز هم ممنون

لارا آخرین نگاهش رو به یونا انداخت و از بیمارستان خارج شد.

دست هاش رو توی جیب مانتو قهوه ای رنگش گذاشت..نفس تازه ای کشید
انگار همه‌ی خاطرات گذشته همون لحظه که سان رو دید زنده شدن.
خاطراتی که چندبار توی دلش دفن کرده بود
اما هنوز کامل نمرده بودن

با خودش فکر کرد:
اگه… یه روزی… می‌تونست برای تهیونگ کاری انجام بده چی میشد؟الان زنده بود؟

بی‌هدف توی خیابون قدم می‌زد.
هوا سرد بود
سردتر از چیزی که باید.

یهو یاد جونگکوک افتاد.
اون نامه…
اون نامه‌ای که داده بود
و هیچ جوابی نگرفته بود.
چندبار بهش زنگ زده بود، اما همیشه یا قطع می‌شد یا بی‌پاسخ می‌موند.

لارا دلش براش تنگ شده بود بعد رفتن از اون خونه کوفتی تازه متوجه این شد که چقد دوسش داره چقد دلش برای کل کل کردن باهاش تنگ شده..چقدر اونو میخواد

تنها دل تنگ جونگکوک نبود بلکه همه‌ی عزیزاش ..
اون آدم‌هایی که هنوز هم توی ذهنش زنده بودن.
و از بین همه‌ی دوست‌ها و رفیق‌ها فقط «جونهی» مونده بود؛
همون امیدِ کوچیکی که نمی‌ذاشت فرو بریزه.
حتی آنا هم
برای اینکه دردِ بیشتر نکشه، ترکش کرده بود و لارا هنوز اینو نمیدونست..

و بعد ذهنش رفت عقب

*فلش بک:شیش سال پیش*

چند ماه از روز مرگ تهیونگ گذشته بود.
هوا سرد بود
نه فقط از نظرِ زمینی، از نظرِ دل.

لارا همیشه جلوی در چشم به راه بود؛
همون‌قدر محکم همون‌قدر زخمی..
با قلبی که انگار از همون روزِ رفتن تهیونگ، دیگه ترمیم نشده بود.

معتقد بود تهیونگ برمی‌گرده.
برای همین هیچ وقت سئول رو ترک نکرد…
حتی خانه خودش رو هم عوض نکرد.
انگار می‌ترسید حتی یک قدم، خودش رو از برگشتنِ تهیونگ دور کنه.

تو اون مدت
تنها کسی که کنار لارا موند و هواشو داشت
جونهی بود.

فقط جونهی و امیدی که ازش می‌شد نفس کشید.

اما یک‌دفعه
لارا یاد رفیقش افتاد.
گوشیش رو برداشت و زنگ زد.
جواب نداد.

دوباره زنگ زد.
باز هم... سکوت.

این بار شماره‌ی مادرش رو گرفت.
چند بوق گذشت…
بعد بالاخره جواب داد:بله؟

+سلام خوبی خاله نیلسو..لارا هستم دوستِ آنا

نیلسو لحظه‌ای مکث کرد بعد صداش لرزید:دخترم..لارا تویی عزیزدلم ؟ کجا بودی این همه مدت؟ نمی‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده…

+منم خیلی دلم برای شما و آنا تنگ شده..الان سئولم ولی شاید یه چندروزی بخاطر آنا بیام بوسان

نیلسو کمی سکوت کرد..هیچ چیز نگفت

+الو خاله؟..انا خوبه؟میشه گوشی رو بدی بهش دلم برای صداش تنگ شده

صدای هق‌هق نیلسو بلند شد خیلی واضح از پشت گوشی شنیده می‌شد.
لارا نگران شد
حرفش نیمه موند…

+چی شده؟ اتفاقی افتاده خاله نیلسو؟

اما نیلسو نتونست درست جواب بده.
فقط بین گریه‌ها، گفت:متاسفم

...
دیدگاه ها (۱۳)

#P𝗔R𝗧 : 68#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 69#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#PART : 66 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦...

#PART : 65 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

1- نیلی:تا وقتی جونهی پیشمه مگه میشه بد باشمجونهی با شنیدن ح...

#P𝗔R𝗧 : ۵6〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط