𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 6۹
جونگکوگ تلخندی زد : حتی با اینکه اون نابودم کرد. متاسفم از اینکه هنوزم قلبم براش میتپه.. من خودم و مقصر مرگش
میدونم... گاهی میگم حقش بود. اما .. فقط میگم.. چون حقیقته ... درون قلبم این نیست
لیویا خنده عصبی کرد و گفت: شب بخیر خوابم میاد میرم بخوابم
فردا بلیط میگیرم برگردیم کره +
_خوبه دلم برای مادرم تنگ شده .
جونگکوک سرش رو به طرف لیویا که در حال رفتن به اتاق بود داد و گفت : یعنی.. وقتی برگردیم کره بر میگردی پیش مامانت؟
لیویا بدون اینکه بایسته یا برگرده گفت
_ یادم نمیاد همچین چیزی گفته باشم.
جونگکوک لبخند ریزی زد و سرش رو تکون داد و بازهم سمت ماه .... برگشت.. قصد داشت امشب تا خوده صبح به ماه نگاه کنه
لیویا انگار که ذهنش رو خونده باشه سر پله اول موند و سرش رو سمت جونگکوک برگردوند با صدای ارومی گفت : میخوای
همینجوری زول بزنی به ماه؟
هووم +
_م.. مادرم میگفت زیاد به ماه نگاه نکن چون... از عمرت کم میشه
جونگکوک پوزخندی زد
+ پس چندین شب کامل بهش زول میزنم
لیویا چشم غره ای رفت و وارد اتاقش شد
اصلا هر کاری دلت میخواد بکن.. مهم نیست پسره ی قد یه دنده خودش رو روی تخت پرت کرد و سعی کرد ذهنش رو اروم کنه اما .. لعنتی نمیتونست حتی لحظه ای صدای نرم و گوش نوازش رو فراموش کنه. جدا از اون خوده اون آهنگ کلی حرف توش داشت. کلی حرف نا گفته کلی حرف پر رمز و راز.. حتی معلوم نبود منظور جونگکوک چی میتونه باشه. شاید اون منظورش تو بوده باشه لیویا هوم؟؟
نه نه نه بهتره فکر کنیم که یه آهنگ رو بصورت عادی خونده شاید از اون آهنگ خوشش میاد مگه نه؟
خودش هم میدونست اون یک آهنگ ساده نبود ولی نه میتونست یک تحلیل مثبت داشته باشه نه یک تحلیل منفی
پس ترجیح داد خودش رو امیدوار نکنه غلتی توی جاش زد و دستی به موهاش کشید
رسما دیوونه شدم
صبح زود لیویا از خواب بیدار شد و شروع کرد به جمع کردن وسایل هاش
مدت زیادی نبود که اینجا بودن اما حس و حال این خونه رو دوست داشت. برعکس حال و هوای خوده انگلیس
ساعت ده صبح رو نشون میداد ، لیویا کاملا وسایل هاش رو جمع کرده بود
اروم در اتاق جونگکوک رو باز کرد و سمت تختش رفت جونگکوک خودش رو با پتو خفه کرده بود از بس که دور خودش پیچیده بود. جوری با لذت خوابیده بود که لیویا دلش میخواست اون پتوی لعنتی و کنار بزنه و روی اون تخت گرم و نرم بخوابه اما به جاش با صدای نسبتا بلندی اسم جونگکوک رو صدا کرد که ... جونگکوک هوو می کرد
بار دیگر اسمش رو صدا کرد که جونگکوک چشمهای چفت شده اش رو نیمه باز کرد و با اخم و صدای دورگه و خواب آلودش گفت : چیه
گفتی امروز میریم من آمادم پاشو وسايلاتو جمع کن -
دیوونه. بلیط برای عصره لازم نبود الان منو از خواب بیدار کنی +
_ تا اینجارو جمع و جور کنی و بریم عصر میشه پاشو ببینممم جونگکوک با داد لیویا توی جاش نشست
+چرا داد میزنی بچه گوشم کر شد
یه نگاه به قدم بنداز ببین من بچم ؟ _
جونگکوک خنده ای کرد و دستی به صورت و موهای بهم ریخته اش کرد
+یه دختر یک وجبی میبینم
لیویا اطراف رو نگاه کرد تا شی ای برای پرتاب به سمت جونگکوک پیدا کنه که جونگکوک سریع از جاش بلند شد
+ باشه باشه تو خیلی .. بزرگی
بقيه وقت رو صرف جمع کردن خونه کردن جونگکوک نمیذاشت دختر وسیله ای رو جا به جا کنه.. چه سنگین چه بلند پس لیویا هم روی کانتر نشسته بود و دستورات لازم رو میداد
جونگکوک مبل یک نفره ای رو برداشت تا سمت طبقه بالا ببره که با داد لیویا مبل از دستش افتاد و روی پاهاش افتاد
چه مرگتههه اخخخخ.... پام شکست دختره ی خل وضع +
_. خب چرا مبل و میبری بالا اخه
از روی کانتر پرید پایین و سمت جونگکوکی که انگشت های پاش رو میفشرد رفت
_واقعا شکست؟
+نشکسته باشه هم خیلی درد میکنه
_عیب نداره خوب میشه. الان وقت نداریم رسیدیم کره برات یه چیزی درست میکنم بزاری روش خوب شه
چقدر زود +
_راستی گفتی عصر بلیط داریم؟ .
اره +
_خب الان ساعت چهاره. بلیط ساعت
. فاککک... پاشو بریم دیر شد +
چمدون به دست دوان دوان سمت فرودگاه میرفتن بی خبر از جک که از صبح زود کنار خونه منتظر خروج اونها بود و تا خوده فرودگاه دنبالشون بود. اینقدر حواسشون پرت بود که حتی متوجه ماشین مشکوکی که از همون لحظه خروج از خانه دنبالشون بود نشدن
جونگکوک ماشینش رو داخل پارکینگ فرودگاه پارک کرد و ماشین رو خاموش کرد از داخل داشبورد کارت و مابقی لازم مورد نیازش .. رو برداشت
ناگهان درب ماشین سمت لیویا با صدای بدی باز شد. جک بود. بدون دادن فرصتی دست لیویا رو کشید و از ماشین پیادش کرد به جیغ دختر اهمیتی نداد و اون رو دنبال خودش کشوند، جونگکوک به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت جک دوید
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 6۹
جونگکوگ تلخندی زد : حتی با اینکه اون نابودم کرد. متاسفم از اینکه هنوزم قلبم براش میتپه.. من خودم و مقصر مرگش
میدونم... گاهی میگم حقش بود. اما .. فقط میگم.. چون حقیقته ... درون قلبم این نیست
لیویا خنده عصبی کرد و گفت: شب بخیر خوابم میاد میرم بخوابم
فردا بلیط میگیرم برگردیم کره +
_خوبه دلم برای مادرم تنگ شده .
جونگکوک سرش رو به طرف لیویا که در حال رفتن به اتاق بود داد و گفت : یعنی.. وقتی برگردیم کره بر میگردی پیش مامانت؟
لیویا بدون اینکه بایسته یا برگرده گفت
_ یادم نمیاد همچین چیزی گفته باشم.
جونگکوک لبخند ریزی زد و سرش رو تکون داد و بازهم سمت ماه .... برگشت.. قصد داشت امشب تا خوده صبح به ماه نگاه کنه
لیویا انگار که ذهنش رو خونده باشه سر پله اول موند و سرش رو سمت جونگکوک برگردوند با صدای ارومی گفت : میخوای
همینجوری زول بزنی به ماه؟
هووم +
_م.. مادرم میگفت زیاد به ماه نگاه نکن چون... از عمرت کم میشه
جونگکوک پوزخندی زد
+ پس چندین شب کامل بهش زول میزنم
لیویا چشم غره ای رفت و وارد اتاقش شد
اصلا هر کاری دلت میخواد بکن.. مهم نیست پسره ی قد یه دنده خودش رو روی تخت پرت کرد و سعی کرد ذهنش رو اروم کنه اما .. لعنتی نمیتونست حتی لحظه ای صدای نرم و گوش نوازش رو فراموش کنه. جدا از اون خوده اون آهنگ کلی حرف توش داشت. کلی حرف نا گفته کلی حرف پر رمز و راز.. حتی معلوم نبود منظور جونگکوک چی میتونه باشه. شاید اون منظورش تو بوده باشه لیویا هوم؟؟
نه نه نه بهتره فکر کنیم که یه آهنگ رو بصورت عادی خونده شاید از اون آهنگ خوشش میاد مگه نه؟
خودش هم میدونست اون یک آهنگ ساده نبود ولی نه میتونست یک تحلیل مثبت داشته باشه نه یک تحلیل منفی
پس ترجیح داد خودش رو امیدوار نکنه غلتی توی جاش زد و دستی به موهاش کشید
رسما دیوونه شدم
صبح زود لیویا از خواب بیدار شد و شروع کرد به جمع کردن وسایل هاش
مدت زیادی نبود که اینجا بودن اما حس و حال این خونه رو دوست داشت. برعکس حال و هوای خوده انگلیس
ساعت ده صبح رو نشون میداد ، لیویا کاملا وسایل هاش رو جمع کرده بود
اروم در اتاق جونگکوک رو باز کرد و سمت تختش رفت جونگکوک خودش رو با پتو خفه کرده بود از بس که دور خودش پیچیده بود. جوری با لذت خوابیده بود که لیویا دلش میخواست اون پتوی لعنتی و کنار بزنه و روی اون تخت گرم و نرم بخوابه اما به جاش با صدای نسبتا بلندی اسم جونگکوک رو صدا کرد که ... جونگکوک هوو می کرد
بار دیگر اسمش رو صدا کرد که جونگکوک چشمهای چفت شده اش رو نیمه باز کرد و با اخم و صدای دورگه و خواب آلودش گفت : چیه
گفتی امروز میریم من آمادم پاشو وسايلاتو جمع کن -
دیوونه. بلیط برای عصره لازم نبود الان منو از خواب بیدار کنی +
_ تا اینجارو جمع و جور کنی و بریم عصر میشه پاشو ببینممم جونگکوک با داد لیویا توی جاش نشست
+چرا داد میزنی بچه گوشم کر شد
یه نگاه به قدم بنداز ببین من بچم ؟ _
جونگکوک خنده ای کرد و دستی به صورت و موهای بهم ریخته اش کرد
+یه دختر یک وجبی میبینم
لیویا اطراف رو نگاه کرد تا شی ای برای پرتاب به سمت جونگکوک پیدا کنه که جونگکوک سریع از جاش بلند شد
+ باشه باشه تو خیلی .. بزرگی
بقيه وقت رو صرف جمع کردن خونه کردن جونگکوک نمیذاشت دختر وسیله ای رو جا به جا کنه.. چه سنگین چه بلند پس لیویا هم روی کانتر نشسته بود و دستورات لازم رو میداد
جونگکوک مبل یک نفره ای رو برداشت تا سمت طبقه بالا ببره که با داد لیویا مبل از دستش افتاد و روی پاهاش افتاد
چه مرگتههه اخخخخ.... پام شکست دختره ی خل وضع +
_. خب چرا مبل و میبری بالا اخه
از روی کانتر پرید پایین و سمت جونگکوکی که انگشت های پاش رو میفشرد رفت
_واقعا شکست؟
+نشکسته باشه هم خیلی درد میکنه
_عیب نداره خوب میشه. الان وقت نداریم رسیدیم کره برات یه چیزی درست میکنم بزاری روش خوب شه
چقدر زود +
_راستی گفتی عصر بلیط داریم؟ .
اره +
_خب الان ساعت چهاره. بلیط ساعت
. فاککک... پاشو بریم دیر شد +
چمدون به دست دوان دوان سمت فرودگاه میرفتن بی خبر از جک که از صبح زود کنار خونه منتظر خروج اونها بود و تا خوده فرودگاه دنبالشون بود. اینقدر حواسشون پرت بود که حتی متوجه ماشین مشکوکی که از همون لحظه خروج از خانه دنبالشون بود نشدن
جونگکوک ماشینش رو داخل پارکینگ فرودگاه پارک کرد و ماشین رو خاموش کرد از داخل داشبورد کارت و مابقی لازم مورد نیازش .. رو برداشت
ناگهان درب ماشین سمت لیویا با صدای بدی باز شد. جک بود. بدون دادن فرصتی دست لیویا رو کشید و از ماشین پیادش کرد به جیغ دختر اهمیتی نداد و اون رو دنبال خودش کشوند، جونگکوک به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت جک دوید
- ۲.۳k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط