شیلان

*شیلان*



شیلان:
هیرسا : امید غریبه است
- شوهر خواهرمه
هیرسا : بعد چرا فقط من غریبم
- چه غریبه ای منظورته
هیرسا : اینکه همه داداشاتن من غریبه ام برات
- چی میگی هیرسا فکر کنم تو خودت کلا از من فرار می کنی نه من از تو
هیرسا : حرف من اینه چرا بقیه برات داداشی ان
- خیلی دوست داری بگم داداشی
هیرسا : نه
اخم کردم خواستم برم گفت : نمی خوای که قهرتو جلو هانیه دهن لق ادامه بدی
- چرا اتفاقا
هیرسا : لوس نشو شیلان
- حرفات یادم نرفته
هیرسا : نمی دونستم کینه ای هم هستی
- اتفاقا خیلی هستم
دقیق نگام کرد وگفت : بهت نمیاد دروغ بگی
- من با تو حرفی ندارم که داری باهام حرف می زنی
هیرسا: شیلان یه کاری نکن لالت کنم جلو بقیه
- هیچ کاری نمی تونی بکنی
هیرسا : امتحانش مجانیه
- امتحان چی
لبخند زد دو دستشو دور کمرم انداخت وکشیدم تو بغلش
- چیکار می کنی هیرسا دارن نگاه می....
بی تو جه محکم بغلم کردوگفت : فکر کنم یادت رفته محرم هم شدیم
هانیه ازتو سالن گفت : داداش اگه می خوای بغلش کنی چرا تو آشپزخونه
سرخ شدم از خجالت جلو امید وهانیه هیرسا متعجب نگام می کردزدم تو سینه اش وازش فاصله گرفتم
هیرسا : من گشنمه یه چیزی بده بخورم باید برم جایی
- تقویتت کنم بری پیش دوست دخترات
هیرسا : می خوام برم پیش دوستم
- منم باور کردم ...اصلا تو چرا با من حرف می زنی
هیرسا : دیگه آشتی اگه دوست داشته باشین باهام بیاین
- جدی میگی
هیرسا : اره
- کیک می خوری
هیرسا : آره
براش یه چای سبز درست کردم وبرای خودمونم چای ریختم وهمراه کیک بردم تو سالن گذاشتم رو میز هیرسا یه تیکه بزرگ برش داد وبدون تعارف کردن به مهموناش مشغول خوردن شد برای امید وهانیه کیک برش دادم وبا چای دادم بهشون خودم رو زمین نشسته بودم وکم کم کیک می خوردم
امید : شنیدم بهم محرم شدین ولی انگار قضیه جدیه
هیرسا : بده مگه
امید : نه خیلی هم بهم میاین
هانیه سوالی نگام کرد هیرسا گفت : چیه آبجی کوچلو تعجب کردی ؟!
هانیه : اره خوب شیلان یه چیز دیگه گفته
متعجب هیرسا رو نگاه کردم موزیانه لبخند زد
- هیرسا دروغ میگه
هیرسا : دروغ نمیگم
- دروغ میگه ما فقط محرم شدیم نه چیز دیگه
امید : خوب منو هانیه هم محرمیم تا وقتی مراسم عقد وعروسی رو با هم انجام بدیم
- چی میگی امید ما بخاطر ...
هیرسا : این چون چند ماه قهره اینجوری داره تلافی می کنه
متعجب نگاش کردم یه لبخند قشنگ زد ومن لال شدم
هیرسا : بچه ها امشب یه دورهمی با دوستام دارم خوشحال میشم شما هم بیاین
با حرص نگاش کردم متعجب نگام کرد چیزی نگفتم هانیه وامید رفتن آماده بشن بدون اینکه هیرسا رو نگاه کنم گفتم : امروز که هانیه اومده داری فیلم بازی می کنی تو دیگه کی هستی
لبخند زد وگفت : بده مثلا نامزادیم
- اوق
دیدگاه ها (۲)

*شیلان*شیلان:- اوق اخم کرد وگفت : دلتم بخواد - دلم که اصلا ن...

*شیلان*شیلان: رفتم کنارشون وسلام کردم هیرسا نشوندم کنار خودش...

*شیلان*شیلان : بعد از نهار نشستیم دور هم هیرسا وامید داشتن ح...

*شیلان*شیلان: از سرما می لرزیدم برف ها رو تکوندم ورفتم کنار ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۳ دستش رو روی نیم رخم گذاشت ...

مار ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط