معشوق پر از عصبانیت اش رو. تر دست جونکوک را از رو صورت دا
معشوق پر از عصبانیت اش رو. تر دست جونکوک را از رو صورت دا کیونگ کشید و با صدا بلند داد زد
ات: بس کن داری خفش میکنی
جونم کلافه آه ای کشید و از روی زمین بلند شد آن نزدیک تر به دا کیونگ شد و ساعد دست آن دختر گریون را گرفت
ات: آروم باش .. جونکوک خیلی عصبانیه
ولی دا کیونگ به شدت با این ازدواج مخالف بود با گریه و عصبانیت از روی زمین بلند شد و با داد گفت ..
دا کیونگ: جئون جونکوک خودت بهم قول دادی... خودت گفتی .. که نمیزاری .. ازدواج کنم .. ولی الان داری خودت منو مجبور میکنی ...
جونکوک قدمی از پله ها پایین گذاشت و سمته دا کیونگ چرخید با عصباینیت غرید ... جونکوک: اون برای گذشته بود ... تو دختر همون مادرت هستی پس برام مهم نیست
دا کیونگ: ازدواج نمیکنم ...
ات: بس کن داری خفش میکنی
جونم کلافه آه ای کشید و از روی زمین بلند شد آن نزدیک تر به دا کیونگ شد و ساعد دست آن دختر گریون را گرفت
ات: آروم باش .. جونکوک خیلی عصبانیه
ولی دا کیونگ به شدت با این ازدواج مخالف بود با گریه و عصبانیت از روی زمین بلند شد و با داد گفت ..
دا کیونگ: جئون جونکوک خودت بهم قول دادی... خودت گفتی .. که نمیزاری .. ازدواج کنم .. ولی الان داری خودت منو مجبور میکنی ...
جونکوک قدمی از پله ها پایین گذاشت و سمته دا کیونگ چرخید با عصباینیت غرید ... جونکوک: اون برای گذشته بود ... تو دختر همون مادرت هستی پس برام مهم نیست
دا کیونگ: ازدواج نمیکنم ...
- ۱۶.۱k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط