سوزاندی مرا ز عشق بی پایانت
سوختن شرریست ز مهر بی بنیانت
بیهوده بپای تو نشستم پی عشق
سوختن بودش حاصل جان در نی عشق
هرگاه که بسوی تو نظر را یافتم
آتش ز شرر نشاندی در جان، باختم
گویی که ز صد جهان تو را میخواهم
ای جان که همه حرف تو را میخوانم
آتش زدنت مرا چو در بستر کرد
این عشق خفی ز دوریت کمتر کرد
دلسوخته ام تو را چه با کار دلم؟
بیهوده مکن تلاش که بیزاره دلم
هر کس که درین نهان بدید،ساحر شد
دلداده من،نواخت و یک شاعر شد
دیدگاه ها (۸)

کجاست آن دل بی ادعا که می گفتی؟و مهربانی آن دست ها که می گفت...

شب به چشمان سیاهت غبطه دارد ناز منوا مکن چشمت که تا افشا نگر...

سنتور میزنی و دلم آب می شود!قلبم اسیر حلقه ی مضراب می شود!ت...

مثل تو حتی نمی آید به خواب عکس ها دختر چادر نشین با حجاب عکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط