«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۱۳

صبح روز بعد، هایون طبق معمول زودتر از همه وارد کمپانی شد.

هنوز مشغول مرتب کردن میز کارش بود که صدای در آمد.
وقتی سرش را بالا آورد، جونگکوک با یک لیوان قهوه در دست، جلوی در ایستاده بود.
لبخند کوتاهی زد و لیوان را روی میز گذاشت.

ـ «صبح بخیر... این برای توئه.»

هایون با تعجب به لیوان نگاه کرد.
ـ «برای... من؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ «دیروز تا آخر شب کنارمون بودی، فکر کردم امروز خسته باشی.»

هایون لبخند گرمی زد.
ـ «ممنونم...»

در همان لحظه، جیمین وارد اتاق شد.
چشمش که به لیوان قهوه افتاد، چند بار بین هایون و جونگکوک نگاهش را جابه‌جا کرد.
بعد با خنده گفت:
ـ «اوه... از کی تا حالا کوکی برای بقیه قهوه می‌خره؟»

جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
ـ «از وقتی همکارم صبح‌ها خواب‌آلوده میاد سر کار.»

جیمین زیر لب گفت:
ـ «آها... همکار!»

چند دقیقه بعد، برنامه فیلم‌برداری شروع شد.
هایون طبق معمول مشغول میکاپ جونگکوک بود.
همین که خواست براش را بردارد، جونگکوک آرام گفت:
ـ «یه لحظه...»

هایون سرش را بالا آورد.
جونگکوک با دستمالی کوچک، کمی از کرم روی انگشت هایون را پاک کرد.
ـ «خودت کثیف شدی.»

هایون چند لحظه ماتش برد.
ـ «ا... ممنون.»

در همان لحظه...

تهیونگ از کنار در رد می‌شد.

صحنه را که دید، آرام لبخند زد.

ـ «به‌به...»

جونگکوک سریع دستش را عقب کشید.
ـ «اشتباه برداشت نکن.»

تهیونگ با خنده گفت:
ـ «من که چیزی نگفتم!»

بعد از پایان فیلم‌برداری، همه برای استراحت به سالن مخصوص رفتند.
هوبی موسیقی گذاشته بود و جین هم مشغول درست کردن میان‌وعده بود.
فضا مثل همیشه پر از شوخی و خنده بود.

هایون کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد.
چند دقیقه بعد، جونگکوک کنارش ایستاد.

ـ «به چی فکر می‌کنی؟»

هایون لبخند زد.
ـ «فقط... هنوز باورم نمی‌شه که اینجا کار می‌کنم.»

جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد، گفت:
ـ «بهش عادت می‌کنی.»

ـ «امیدوارم.»

ـ «نه... مطمئنم.»

برای چند لحظه، هر دو فقط به منظره بیرون خیره شدند.
سکوتی که بینشان بود، اصلاً آزاردهنده نبود.

اما از آن طرف سالن...

تهیونگ، جیمین و هوبی هر سه به آن دو نگاه می‌کردند.

هوبی آرام گفت:
ـ «فقط منم که حس می‌کنم این دوتا زیادی باهم راحت شدن؟»

جیمین خندید.
ـ «نه... منم همین حس رو دارم.»

تهیونگ لبخند معنی‌داری زد.
ـ «فعلاً چیزی نگید... بذارید خودشون هم بفهمن چه خبره.»

هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌دانستند...

فقط چند روز دیگر...

خبری از طرف جونگ‌هو، همه را دوباره دور یک میز جمع خواهد کرد.

ادامه دارد...

وقتی جونگ‌هو خبر ازدواجش را رسماً اعلام کند... آیا زندگی هایون و جونگکوک مثل قبل باقی می‌ماند؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۳)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۴ غروب همان روز، در...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۱۵ دو روز از اعلام خب...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۲ صدای خنده اعضا، ف...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۱ غروب روز بعد... ه...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۸ صبح روز بعد، هایون...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۹ صبح آن روز، برنامه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط