part
part:18
name:عشق و جدایی
ویو بورا
اجوما خیلی مهربون بود..تمام زندگیم رو بهش گفتم البته بجز کوک اون باهام خیلی مهربون بود حتی غذای مورد علاقم رو درست کرد..
ساعت حدود ده بود که جیمین اومد در اتاقم..
+بیا تو..
& خب می خوای فردا بریم لباس بخریم..
+ نه ممنون..
& مدارسم داره باز میشه...نزدیک اینجا ی مدرسه رو میشناسم می تونی بری اونجا...
+ واقعاا؟(ذوغ)
&اره ..(خندید)
+ولی تو از کجا می دونی؟
&اجوما سنت رو بهم گفت..الان هم بخواب فردا برای خرید لباس میریم
+ممنون جیمین..
&(خندید و رفت)
فردا صبحش با جیمین رفتم و لباس خریدم، مدرسه ثبت نام کردم و با هم رفتیم ساحل..
واقعا اون روز بهم خوش گذشت...
(حدود چهار ماه دیگه)
چهار ماه از اومدن من اینجا می گذره جیمین واقعا خیلی کمکم کرد اون همیشه با من مهربونه..البته بر عکس بقیه فعلا با کسی اینجا دوست نشدم ولی اون قدر ها هم بهم بد نمی گذشت..اجوما درست مثل مامانم شده بود و جیمین هم برادرم من زندگیم رو به اون ها مدیونم....
ویو کوک
چهار ماه از مردن جیسو میگذره...
همه می گن اون به قتل رسیده ولی هنوز نتونستم قاتلش رو پیدا کنم...اگربیشتر کنارش بودم الان بچم هم نمرد بود.....الان فقط باید بورا رو بیارم عمارت....توی این چهار ماه زیر نظرش داشتم می دونستم میره مدرسه پیش کی هست حتی ادمش هم کنارش داشتم...قرار داد اینو میگه....
ویو بورا
مثل همیشه بعد از ظهر بود و داشتم می رفتم خونه که دم در یک جعبه دیدم..روش هیچ نوشته ای نداشت برش داشتم....رفتم داخل اجوما رو صدا زدم ولی نبود که نوشته روی میز رو دیدم نوشته بود برای ماهی گیری میره به دریا...من هیچ وقت باهاش نمی رفتم چون می ترسید..
نیم ساعت از اومدن میگذشت که دیگه خسته شدم و خواستم در جعبه رو باز کنم ولی کمی دو دل بودم..ولی بازش کردم...از باز کردنش شوکه شدم..توش..
ممنون از نگاهتون😁💖
name:عشق و جدایی
ویو بورا
اجوما خیلی مهربون بود..تمام زندگیم رو بهش گفتم البته بجز کوک اون باهام خیلی مهربون بود حتی غذای مورد علاقم رو درست کرد..
ساعت حدود ده بود که جیمین اومد در اتاقم..
+بیا تو..
& خب می خوای فردا بریم لباس بخریم..
+ نه ممنون..
& مدارسم داره باز میشه...نزدیک اینجا ی مدرسه رو میشناسم می تونی بری اونجا...
+ واقعاا؟(ذوغ)
&اره ..(خندید)
+ولی تو از کجا می دونی؟
&اجوما سنت رو بهم گفت..الان هم بخواب فردا برای خرید لباس میریم
+ممنون جیمین..
&(خندید و رفت)
فردا صبحش با جیمین رفتم و لباس خریدم، مدرسه ثبت نام کردم و با هم رفتیم ساحل..
واقعا اون روز بهم خوش گذشت...
(حدود چهار ماه دیگه)
چهار ماه از اومدن من اینجا می گذره جیمین واقعا خیلی کمکم کرد اون همیشه با من مهربونه..البته بر عکس بقیه فعلا با کسی اینجا دوست نشدم ولی اون قدر ها هم بهم بد نمی گذشت..اجوما درست مثل مامانم شده بود و جیمین هم برادرم من زندگیم رو به اون ها مدیونم....
ویو کوک
چهار ماه از مردن جیسو میگذره...
همه می گن اون به قتل رسیده ولی هنوز نتونستم قاتلش رو پیدا کنم...اگربیشتر کنارش بودم الان بچم هم نمرد بود.....الان فقط باید بورا رو بیارم عمارت....توی این چهار ماه زیر نظرش داشتم می دونستم میره مدرسه پیش کی هست حتی ادمش هم کنارش داشتم...قرار داد اینو میگه....
ویو بورا
مثل همیشه بعد از ظهر بود و داشتم می رفتم خونه که دم در یک جعبه دیدم..روش هیچ نوشته ای نداشت برش داشتم....رفتم داخل اجوما رو صدا زدم ولی نبود که نوشته روی میز رو دیدم نوشته بود برای ماهی گیری میره به دریا...من هیچ وقت باهاش نمی رفتم چون می ترسید..
نیم ساعت از اومدن میگذشت که دیگه خسته شدم و خواستم در جعبه رو باز کنم ولی کمی دو دل بودم..ولی بازش کردم...از باز کردنش شوکه شدم..توش..
ممنون از نگاهتون😁💖
- ۸.۵k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط