«لابهلائ کتابها بهدنبالت گشتم، لابهلای شکوفههای خش
«لابهلائ کتابها بهدنبالت گشتم، لابهلای شکوفههای خشکیدۀ امید و میان اندوههای تابستانهام؛
در میان وزش بادهای جنون و طوفانهای عشق در دل، و سر انجام، در گونههای ماه و تابش افتـاب عصر گاهی دیدمت.
اما چه دور، چه دستنیافتنی بودی؛
هنگامی که لبخند زدی و بـرائام از روزت گفتی.»
در میان وزش بادهای جنون و طوفانهای عشق در دل، و سر انجام، در گونههای ماه و تابش افتـاب عصر گاهی دیدمت.
اما چه دور، چه دستنیافتنی بودی؛
هنگامی که لبخند زدی و بـرائام از روزت گفتی.»
- ۱.۸k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط