حضـــور هـــیچ کــس

حضـــور هـــیچ کــس
آنقدر مـــلایم نـــبود که
آرامش را
عشق را
به من نـــشان دهد
و من می خواســتم از مــرز بـــودن بگـــذرم
تا به ســـرزمین رویـــا بـرسم
جایی که بتـــوانم
رشــته ها را با هــم پیـــوند دهم
تصــویرها را درهـم آمـــیزم
آســمان را به رنــگ دلخـــواه در بیاورم
خورشــید و مــاه را یـکــجا بـکشم
باغ های بیــکران و دشــت های وسیع
خلق کنم که مناسب باشند
برای پـــــرواز
برای عــاشقی...
من از بیــداری
از بــــودن
از زنـــدگی
نفــــرت داشتم
چـــون آرامـــش نـــداشت
آرامـــش را دوســت داشتم
امــا حـــیف
در دور دسـت ها بود
در دور دست هاست..
دیدگاه ها (۲)

عشق روی نیمکتی جاماند وقتی تو دیگرروی ان ننشستی حالا ازتمام ...

تخت برای اتفاق های عاشقانه کوچک استمن بوسه ای را می شناسمکه ...

اگر می بینی هنوز تنهامبخاطر عشق تو نیست !من فقط می ترسم …می ...

هوا سرد است من از عشق لبریزم چنان گرمم چنان با یاد تو در خو...

سفیر کبیر Grand Ambassador

سفیر کبیر Grand Ambassador

- روشنایی تاریکمن همیشه فکر می‌کردم سفید بودن، یعنی دور موند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط