🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
# پارت نود وچهار ...


گیسو:
کاش آریا نمی فهمید بهش حسی دارم همش از من فرار می کرد دیگه حتا نگاهمم نمی کرد داشتم از درد نداشتنش دیونه می شدم بغض تو گلوم داشت خفه ام می کرد
- خواهری اینقده به رودخونه نزدیک نشو خطر ناکه
بدون توجه به گلین لبه ای رودخونه وایسادم وپایین رو نگاه می کردم
- اگه قصد خودکشی داری این راه خوبی نیست
با اخم برگشتم ویاشار رو نگاه کردم
خندید وگفت : چیه یه جوری ماتم زده ای انگار به زور آوردنت
- حوصله ندارم یاشار
یاشاراروم گفت : کی حوصله ای منو داشتی ...کی منو دیدی
برگشتم طرفش وگفتم : منظورت چیه ؟
شونه بالا انداخت وگفت : منظوری ندارم
اخم کردم وگفتم : لطفا تنهام بزار
یاشار: میشه حرف بزنیم
- درمورده ؟
یاشار: چرا یه مدته از من فرار می کنی ؟
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم کسی نبود رو به یاشارگفتم : دوست ندارم حرفی بزنی که همین صمیمی ات بینمونم از بین بره
تو چشام نگاه کرد وگفت: من برای خواسته هام می جنگم گیسو
- خواسته هات ؟!!
اومد نزدیکم وگفت : آره خواسته هام
متعجب نگاش کردم نمی تونستم حرف بزنم یعنی می ترسیدم که حرف بزنم
می ترسیدم خواسته اش من باشم ...‌منی که از وقتی یاد دارم مهر آریا تو دلم بوده
به زور آب دهنمو قورت دادم وگفتم : خواسته هات هیچ ربطی به من نداره برو کنار
کنارش زدم ولنگون لنگون رفتم طرف الاچیقی که مامان اینا نشسته بودن آریا لبه ای چوبی حفاظ آلاچیق نشسته بود وداشت منظره رو نگاه می کرد ناراحت نگاش کردم یه ادم چقدر می تونه دل سنگ باشه
نشستم کنار یاشین که داشت با گلین حرف می زد ومی خندید یاشین با لبخند نگام کرد وگفت : چیه کوچلوی خونه می بینم که دیگه زبون درازی نمی کنی
- چی بگم آخه
عمه فریدهدناراحت گفت : الهی بمیرم دخترم چقدر آروم شده کاش هوا زودتر عوض بشه یه مسافرتی بریم
یاشین : مسافرت چه ربطی به اب هوا داره
خانم جون که داشت چای می ریخت گفت : ربط داره مادر دوس داری بری مسافرت بگردی بری منظره ها رو ببینی ولی الان وقت برف وبارونه اونوقت خونه نشین میشی ازکار وزندگی هم میفتی
زن عمو بلند شد ویه چای داد دست اریا وگفت : انشالا تا عید نوروز که همه باهم بریم چیزی نمونده دیگه
یاشین : اره یه پنجاه شصت روز دیگه مونده زن دایی جان
همع خندیدن یاشارم اومد وروبه روی من نشست وگفت : انشالله تا اون موقع که بهمون شیرینی
دیدگاه ها (۲)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏ویو اِریااِریا هنوز کنار پنجره ایستاده...

پارت ۱۸

سناریو

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆به طبقه‌ی پایین رسیدیم.تهیونگ ...

پارت پنجم | نگاه اولپارک لارامیچا دستم رو گرفت و از بین آدم‌...

سلام، خوبید؟امیدوارم حالتون خوب باشه، پرنسس‌هام. اگه الان ای...

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط