پارت هفتم

پارت هفتم
یه نگاه نافذی به خدمتکار کزد و با صدای آرومی گفت : ( اتاقو تمیز کن.)
همونجوری که تو بغلش بودی رفتید پایین و یه ماشین سیاه لوکسی رو جلوی در دیدی چشمات برق زد و با حالت خر ذوقی گفتی ت/ : ( ما با این.... ماشین.. میریم؟) گفت آره و بعد محکم لپت رو گاز گرفت با دست لپت رو پاک کردی ابرو انداخت بالا. یه خنده زورکی کردی و انداختت تو ماشین روی صندلی عقب جلوتو که نگاه کردی دیدی همون مرده مو نارنجی به عنوان راننده نشسته تعجب کردی بدجوری عصبانی بود با صدای لرزون آروم گفتی : ( سلام ) برگشت و تا دیدت با پوزخند ریزی گفت : ( به هرزه خانم خوب هستید بانو)
با اخمای تو هم رفته چهره ی مظلوم روی صورتت سرتو انداختی پایین رو آروم گفتی : ( من.. هرزه..... نیستم.)
صورتش تعجب زده بود و گونه هاش یکم سرخ شده بود همینطوری ت این لحظه آروم بودید که یهو دازای پرید تو ماشین و گفت : ( چطوری چوچو جونم ؟)
با صدای عصبانی و چهره به شدت عصبی جواب داد : ( درد چرا انقد طولش دادی ؟).
خندید و گفت به تو چه؟
ویو ت/ :
آقای چویا عصبانی بود و آقای دازای هم فقط می‌خندید من به شدت ترسیده بودم که یهو دازای به من نگاه کرد و گفت : ( برا چی ترسیدی لیدی؟) بدنش رو چسبوند به بدنم و آروم گردنم رو لیس زد گفت: ( حالا چی ترسیدی زیبا ؟) چیزی نگفتم یکم عصبانی شده بود و گفت : ( نکنه از من می‌ترسی ؟). سرتو به نشونه مخالفت تکون دادی اما بازم منتظر بود که حرفم کامل شه برای همینم با 1دای آرزو گفتم : ( نه... از.. ش.. ما.. نمی ت... رسم. عذر میخوام.)
با لبخند به صندلی ماشین تکیه داد و. با کتش بازی کرد و گفت : ( آفرین دختر خوب از همون اول باید همیشه عذر خواهی کنی......... خب بیا روی پای دی بشین.) رفتم رو بدون هیچ حرفی روی پاش نشستم کت روی بدنم رو داد پایین و بدنم رو کاملا به نمایش گذاشت کاملا احساس می‌کردم که صورتم سرخ شده و داشتم از خجالت میمردم با پوزخند گفت : ( انقد امروز تحریم کردی که فکر نکنم امشب شب آسونی برات باشه قراره کلی خوش بگذره عزیزم.) و دستش آروم تا باسنم پایین رفت و فشارش داد چشمامو بستم خودمو جمع کردم و دستامو روی صورتم گرفتم. چویا برگشت و به دازای و من نگاه کرد و با صدای بلند داد زد هوی دازای، این دختره ی هرزه با تمام دخترایی که تا حالا باهاشون بازی کردی فرق میکنه یکم با مراعات تر رفتار کن پسره ی هول. دازای خندید و دستش رو برد زیر لباسم و بالا تنم رو لمس کردو گفت : ( همینه که لذت بخش تره)
چویا شونه انداخت بالا و به رانندگی ادامه داد. داشتم از ترس میلرزیدم که یهو با صدای دازای که گفت بلاخره رسیدیم به خودم اومدم . دازای پیاده شد و خم شد و دستشو از بیرون ماشین دراز گرد و دستمو گرفت تا پیاده شم یکم خجالت کشیده بودم البته یکمم خ شحال شده بودم تا حالا کسی اینجوری باهام رفتار نکرده بود لبخن کمرنگی روی لبام نشست و پیاده شدم رستوران خیلی شیکی بود خیلی بزرگ بود واردش که شدیم کلی آدم دور و برمون بودن از قبل یه میز رزرو شده بود گارسون ها صندلی هارو کشیدن عقب تا بشینیم خیلی احساس خوبی بود وبرام احترام قائل بودن و این حس جذابی داشت نشستیم سر میز و گارسون منو رو آورد چویا غذای خودش رو سفارش داد و دازای هم____________ سفارش داد تا نوبت من شد به منو نگاه کردم هیچکدوم از اون غذاها و بلد نبودم و نمی‌شناختم حتی خوندنشون هم برام سخت بود داشتم از خجالت میمردم که دازای رو به گارسون کرد و گفت : ( برای ایشون هم مثل سفارش من بیارید )
گارسون : ( چشم)
نفس راحت کشیدم و رو به آقای دازای کردم و گفتم ممنونم لبش رو با زبونش لیس زد و گفت : (این که چیزی نیست چقد منتظر امشبم سریع غذا بخوریم و برگردیم خونه)
چویا با اخمای تو هم رفته گفت : ( حداقل سر شام منحرف بازی در نیار)
با نگاه خجالت زده ای گفتم.........


اینم از این ✨
شرط پارت بعد
۱۰ تا لایک
۵ تا کامنت
ایشالله پارت بعد بهتر از این شه
خدافظ❤️💫
دیدگاه ها (۰)

دازای فنا دستا بالا 🤚به شخصه عاشق دازاین شما چی ؟ ✨❤️

آخ آخ 😢

بچه ها از این به بعد بیشتر از دازای و چویا میزارم البته کلا ...

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط