داستان رقیب عشقیم

داستان رقیب عشقیم
خودم نوشتم
اسکی ممنون

از زبون یونا :)
جیمین از این ور میکشید تهیونگ از اون ور
جیمین تهیونگ رو هل داد و دست منو گرفت و برد در رو ب قدری محکم بست ک زمین داشت میلرزید در ماشین رو باز کرد
جیمین : بشین !
یونا : خودم میرم
جیمین داد زد گفتم بشیییین !
خیلی عصبانی بود ... نشستم درو بست خودش هم اومد نشست ...برگشت بهم نگا کرد کمربندمو بست ملایم گفت خطرناکه :!
بعد گاز داد خیلی چهرش شاکی و عصبی بود
یونا : من نمیدونستم قراره اینطوری شه!
جیمین: از اون ناراحت نباش اون مست بوده چرت و پرت گفته حرفاشو جدی نگیر..!
ولی تو هم باید یکم عقل میداشتی !
یونا: خب من ترسیده بودم اگ پا میشدم میرفتم بلایی سرم می‌آورد!
جیمین اوه اون ک سر کوچتونه مامانت نیس؟
یونا: وای خودشه 😨
پیاده شدم جیمین هم پیاده شد مامانم دیدش دستشو بلند کرد و میخواست بهم سیلی بزنه چشمامو بستم و جیمین مچ دست مامانمو گرفت و گفت ببخشید خانم هانگ من دوست پسرشم !
از زبون جیمین:
یونا برگشت با تعجب به من نگا میکرد
ادامه دادم
من به یونا علاقه مندم.
رسم و رسوم شما هر چی باشه قبوله
یونا: جیمین چی میگی؟
جیمین: هیس . داریم صحبت میکنیم ....
ادامه دارد
بچه ها نظرتون رو بگین خواهشن❤
دیدگاه ها (۶)

وویی خودا دلم رف براشون💜🤍کدوم خوشگلتر شد ؟لایوک کنید عشقاااا...

داستان رقیب عشقیم اصکی نرو داشم از زبون جیمین:)صحبتم با خانم...

فیکاز زبون تهیونگ :)وقتی یونا و جیمین رفتن ...یه مشت محکم کو...

داستان رقیب عشقیم):فیک خودم نوشتی اسکی ممنوع از زبون یونا):ب...

#𝓖𝓲𝓻𝓵_𝓶𝓸𝓯𝓲𝓪𝓟16 ویو ا. تدر رو باز کردم و رفتم پایین مامانم دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط