Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۱۱
برای آخرین بار از پنجره هواپیما به بیرون نگاه کرد نه..
جیمین نیومده بود واقعا دیگه دلش طاقت این همه ناراحتی رو نداشت بخاطر اون مرد خیلی دلش شکسته بود، هم قهر بود هم دلتنگ،
هندزفری اش را در گوشش گذاشت،
کم کم هواپیما بلند میشد و در آسمان آبی رنگ پرواز میکرد،
یه سول تنها روی صندلی نشسته بود جونگ کوک روی صندلی دیگری نشسته، و در افکارش غرق بود چی ذهن آن مرد را انقدر درگیر خودش کرده بود با شنیدن صدای ضربان قلب بچه اش یا چیز دیگری ..
یه سول نفسی کشید و دستش را گذاشت روی شکم اش / مامانی من نمیدونم تو پسری یا دختر من که خیلی کنجکاوم ولی نمیدونم باباییت کنجکاوه یا نه .. ببین اونجا نشسته ناراحت نشو که از من دور نشسته فرشته من / لبخندی زد و نگاهی به هویون کرد دیگه نمیخواست یک امروز اون دختر ناراحت باشه پس با لبخند گفت : هویون.. هویون
دختر سریع هندزفری را کشید و متعجب پلک زد : کسی منو صدا زد
یه سول با خوشحالی بیان کرد : من بودم میشه بری پیشه خلوان و بپرسی کی میرسیم
هویون باشه از گفت و از روی صندلی بلند شد دختری نبود که توی هواپیما بترسه پس با راحتی قدم برمیداشت و پشته صندلی خلوان ایستاده گنگ بیان کرد : هی راننده کی میرسیم
کلافه چشمی چرخوند و منتظر ماند : راننده نه خلوان
با شنیدن صدای آشنای سریع پلک زد و سمته صندلی کنار دستی خلوان نگاه کرد چهره نیشخند دار جیمین برایش نمایان شد همچنان شوکه نگاهش میکرد تا اینکه جیمین از روی صندلی بلند شد و مقابلش ایستاد نیخشندی زد : فکردی میزارم تنهایی بری پاریس
هویون سریع حالت چهره اش را عوض کرد و به سوی طرف دیگری نگاه نمود با حالت دلخور گفت : واسه من که مشکلی نداشت اگه می موندی سئول ....جیمین قدمی نزدیکش شد با یه تای ابرو بالا نجوا کرد : عجب پس مشکلی نداشتی ....هویون پوزخندی صدا داری زد و دست به سینه شد گنگ نجوا کرد : نه نداشتم ......جیمین خنده ای کرد چرا که روی رفتار های این دختر که داشت باحال بازی در می آورد با انگشت شصت و اشاره اش چانه اش را گرفت
یه دفعه دست زد برای هویون و با نیشخند گفت : آفرین دروغگوی خوبی نیستی انگار نمیدونم دلت میخواست باهات بیام
هویون چشم غره ای رفت : واسه خودت الکی نباف
برای آخرین بار از پنجره هواپیما به بیرون نگاه کرد نه..
جیمین نیومده بود واقعا دیگه دلش طاقت این همه ناراحتی رو نداشت بخاطر اون مرد خیلی دلش شکسته بود، هم قهر بود هم دلتنگ،
هندزفری اش را در گوشش گذاشت،
کم کم هواپیما بلند میشد و در آسمان آبی رنگ پرواز میکرد،
یه سول تنها روی صندلی نشسته بود جونگ کوک روی صندلی دیگری نشسته، و در افکارش غرق بود چی ذهن آن مرد را انقدر درگیر خودش کرده بود با شنیدن صدای ضربان قلب بچه اش یا چیز دیگری ..
یه سول نفسی کشید و دستش را گذاشت روی شکم اش / مامانی من نمیدونم تو پسری یا دختر من که خیلی کنجکاوم ولی نمیدونم باباییت کنجکاوه یا نه .. ببین اونجا نشسته ناراحت نشو که از من دور نشسته فرشته من / لبخندی زد و نگاهی به هویون کرد دیگه نمیخواست یک امروز اون دختر ناراحت باشه پس با لبخند گفت : هویون.. هویون
دختر سریع هندزفری را کشید و متعجب پلک زد : کسی منو صدا زد
یه سول با خوشحالی بیان کرد : من بودم میشه بری پیشه خلوان و بپرسی کی میرسیم
هویون باشه از گفت و از روی صندلی بلند شد دختری نبود که توی هواپیما بترسه پس با راحتی قدم برمیداشت و پشته صندلی خلوان ایستاده گنگ بیان کرد : هی راننده کی میرسیم
کلافه چشمی چرخوند و منتظر ماند : راننده نه خلوان
با شنیدن صدای آشنای سریع پلک زد و سمته صندلی کنار دستی خلوان نگاه کرد چهره نیشخند دار جیمین برایش نمایان شد همچنان شوکه نگاهش میکرد تا اینکه جیمین از روی صندلی بلند شد و مقابلش ایستاد نیخشندی زد : فکردی میزارم تنهایی بری پاریس
هویون سریع حالت چهره اش را عوض کرد و به سوی طرف دیگری نگاه نمود با حالت دلخور گفت : واسه من که مشکلی نداشت اگه می موندی سئول ....جیمین قدمی نزدیکش شد با یه تای ابرو بالا نجوا کرد : عجب پس مشکلی نداشتی ....هویون پوزخندی صدا داری زد و دست به سینه شد گنگ نجوا کرد : نه نداشتم ......جیمین خنده ای کرد چرا که روی رفتار های این دختر که داشت باحال بازی در می آورد با انگشت شصت و اشاره اش چانه اش را گرفت
یه دفعه دست زد برای هویون و با نیشخند گفت : آفرین دروغگوی خوبی نیستی انگار نمیدونم دلت میخواست باهات بیام
هویون چشم غره ای رفت : واسه خودت الکی نباف
- ۱.۵k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط