موسم رفتن او یک شب بارانی بود

موسم رفتن او یک شب بارانی بود
قلب من منتظر صاعقه ای آنی بود
تا به آتش بکشد هستی ناچیز مرا
عشق ، دیوانه تر از آنچه که میدانی بود
چهره پنجره ها در تب مبهم می سوخت
خانه درگیر غمی ساکت و سیمانی بود
حکم تابوت مرا داشت به دستش ، چمدان
بی خبر بود خودش ، قاتل پنهانی بود
شعر من در تپش ثانیه ها جان می داد
با غزل در صدد قافیه _ درمانی بود
پاره می کرد سفر ، بغض گریبانم را
او ولی در هوس موی پریشانی بود
بر لبش زمزمه ی تلخ خداحافظی و ..
بر لبم پرسشِ معصومِ " نمی مانی؟! " بود
دیدگاه ها (۴)

آنکه در حسرت من نعره ز رنجیدن زدچشم او، آبله از شدت باریدن ز...

دل من حوصله کن، عشق معما دارداو که بشکسته تو را، شوق تماشا د...

از دلتنگیت کجا فرار کنم ؟معمار هیجانکجا بروم که صدای آمدنت ر...

من در پی رد تو کجا و تو کجایی!؟دنبال تو دستم نرسیده است به ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط