باشه با گریه
+باشه (با گریه )
+چون حالم بخاطر دیشب خوب نبود پس حرف(وایسا اسم دوستش چی بود یادم نمیاد حالا ما میگیم ملیسا )گوش کردم رفتم تو اتاقم
روی تختم دراز کشیدم با اینکه صدای ماشین ها روی مخم بود نمیدونم چجوری نفهمیدم کی چشمام بسته شد و به خواب فرو رفتم
از دید ملیسا &
&به ات گفتم میخوام برم بیرون درسته میرم بیرون اما به دیدن کوک و تهیونگ میرم میدونستم اگه به ات بگم اجازه نمیده برم
منم نمیخواستم برم پیش اونا اما خب مجبورم چون خیلی بهم اسرار کردن
گفتن که توی رستوران....ساعت پنج اونجا باشم
اولین باریه که اومدم به این رستوران ماشینای باکلاسی پارک شده بودن
دست از نگاه کردن به ماشینا برداشتم رفتم سمت رستوران
فضای رستوران کاملا سلنطتی بود شکل های هندسی که به رنگ طلایی روی دیوارها حکاکی شده بودن بیش از حد زیبا بود
داشتم همینجوری به اطرافم نگاه میکردم که احساس کردم کسی به شونم زد اون اون
تهیونگ بود ×
×هعی ملیسا هعی به کجا داری اینجوری دقت میکنی
&ها بله آها تهیونک تویی خوبی
×اره من خوبم ولی مثل اینکه تو خوب نیستی
&اممم من عالیم عالی
×اها باش بیا بشین اینجا (منظورش صندلی بود ) اصلا هم منحرف نیستم😐🤐
&منو به سمت میزی که جونگ کوک هم نشسته بود راهی کرد صندلی رو کشید عقب تا من بشینم من چیزی برای گفتن که نداشتم ازش تشکر کردم نشستم ده
دقیقه ای گذشته بود با کوک هم سلام کردم داشتن درمورد گذشته ات بامن حرف میزدن اما چرا
&اههه من خودم میدونم چه اتفاقی برای ات افتاده پسرا برید سر اصل مطلب
کوک -مهمونی دیشب رو که یادته ملیسا
&آره یادمه دیدم که چجوری ات رو جلوی همه تحقیر کردین انگار نه انگار که کوک اون چهار ساله کن زنته
و تو تهیونگ ات که خواهر توعه برای تو مادری کرده برای جفتتون متاسفم
×ملیسا به ما هم حق بده میدونی که من سر ات خیلی حساسم بعد اون اون با یه لباس بدنما و تنگ اومده بود
&اصلا بیاد بدن خودشه زندگی خودشه بزارید ازاد باشه
×یعنی چی که ازاد باشه ات که از لباس های بدن نما خوشش نمیومد از وقتی که با این ازدواج کرده اینطوری شده
-هعی مردک درست حرف بزنن
×مگه دروغه
&هردو بلند شه بودن از روی صندلی میخواستن یقه ی همو بگیرن که گفتم
بس کنید همین الان....
پارت2
+چون حالم بخاطر دیشب خوب نبود پس حرف(وایسا اسم دوستش چی بود یادم نمیاد حالا ما میگیم ملیسا )گوش کردم رفتم تو اتاقم
روی تختم دراز کشیدم با اینکه صدای ماشین ها روی مخم بود نمیدونم چجوری نفهمیدم کی چشمام بسته شد و به خواب فرو رفتم
از دید ملیسا &
&به ات گفتم میخوام برم بیرون درسته میرم بیرون اما به دیدن کوک و تهیونگ میرم میدونستم اگه به ات بگم اجازه نمیده برم
منم نمیخواستم برم پیش اونا اما خب مجبورم چون خیلی بهم اسرار کردن
گفتن که توی رستوران....ساعت پنج اونجا باشم
اولین باریه که اومدم به این رستوران ماشینای باکلاسی پارک شده بودن
دست از نگاه کردن به ماشینا برداشتم رفتم سمت رستوران
فضای رستوران کاملا سلنطتی بود شکل های هندسی که به رنگ طلایی روی دیوارها حکاکی شده بودن بیش از حد زیبا بود
داشتم همینجوری به اطرافم نگاه میکردم که احساس کردم کسی به شونم زد اون اون
تهیونگ بود ×
×هعی ملیسا هعی به کجا داری اینجوری دقت میکنی
&ها بله آها تهیونک تویی خوبی
×اره من خوبم ولی مثل اینکه تو خوب نیستی
&اممم من عالیم عالی
×اها باش بیا بشین اینجا (منظورش صندلی بود ) اصلا هم منحرف نیستم😐🤐
&منو به سمت میزی که جونگ کوک هم نشسته بود راهی کرد صندلی رو کشید عقب تا من بشینم من چیزی برای گفتن که نداشتم ازش تشکر کردم نشستم ده
دقیقه ای گذشته بود با کوک هم سلام کردم داشتن درمورد گذشته ات بامن حرف میزدن اما چرا
&اههه من خودم میدونم چه اتفاقی برای ات افتاده پسرا برید سر اصل مطلب
کوک -مهمونی دیشب رو که یادته ملیسا
&آره یادمه دیدم که چجوری ات رو جلوی همه تحقیر کردین انگار نه انگار که کوک اون چهار ساله کن زنته
و تو تهیونگ ات که خواهر توعه برای تو مادری کرده برای جفتتون متاسفم
×ملیسا به ما هم حق بده میدونی که من سر ات خیلی حساسم بعد اون اون با یه لباس بدنما و تنگ اومده بود
&اصلا بیاد بدن خودشه زندگی خودشه بزارید ازاد باشه
×یعنی چی که ازاد باشه ات که از لباس های بدن نما خوشش نمیومد از وقتی که با این ازدواج کرده اینطوری شده
-هعی مردک درست حرف بزنن
×مگه دروغه
&هردو بلند شه بودن از روی صندلی میخواستن یقه ی همو بگیرن که گفتم
بس کنید همین الان....
پارت2
- ۱۰.۴k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط