در عمق دریا دلم می خواست چشم هایم را ببندم و برای چند لحظ

در عمق دریا دلم می خواست چشم هایم را ببندم و برای چند لحظه هم که شده، وانمود کنم که آب را فراموش کرده ام.
اما هرچقدر بیشتر سعی میکردم، کمتر میتوانستم به آب فکر نکنم؛ بیشتر غرق میشدم.
باید همیشه به یاد داشته باشی که
ماندگارترین چیزها در ذهن، آنهاییست که وانمود به فراموش کردنشان میکنی.
هرچقدر بیشتر بخواهی چیزی را فراموش کنی، بیشتر در ذهنت با آن بازی میکنی.
برای فراموش کردن چیزی، نباید از آن فرار کنی؛ خودشان کم کم میروند، فراموش میشوند.
سعی برای فراموش کردن چیزی، درست مانند فرار کردن از سایه ات است.
تو نباید از سایه ات فرار کنی، نمیتوانی که فرار کنی؛
وقتش که برسد، خودش کم کم می رود، فراموش می شود.

بعد_از_ابر
دیدگاه ها (۱)

گزیده_کتابجزء_از_کلپدرم تلاش کرده بود تمام تصاویر برادرش را ...

ﻭﯾﻠﯽ : ﺗﻮ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﮑﺎﺭﻣﯽﮐﻨﯽ؟ ﭼﺎﺭﻟﯽ : ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﯽﺑﺮﺩ. ﻗﻠﺒﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺁ...

Good Mood ☺

جیمین: ات، من اومدم... (بی‌حوصله)ات که روی مبل نشسته بود، سر...

پارت ۱۹۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط