چه می شود که ببینم تو را کنار خودم

چه می شود که ببینم تو را کنار خودم
بس است این همه بودم همیشه یار خودم

تمام شهر به حالم همیشه میخندد
از این که گم شده ام باز در دیار خودم

تنیده ام به تنم پیله ای ز حسرت ها
مچاله شد بدنم در همین حصار خودم

چنان به پای تو ارگ دلم فرو پاشید
نشست روی لباسم کمی غبار خودم

همیشه بعد زمستان بدون بودن تو
خودم برای خودم می شوم بهار خودم

تمام عمر دچار تو بوده ام اما
همین که از تو سرودم شدم دچار خودم

گُمم درون خودم روبروی آئینه
دوباره باز نشستم به انتظار خودم
دیدگاه ها (۱)

قیامت کرده بر پا چشمهای شعله انگیزتمنم اندوهِ تلخِ حاصل ازیک...

کاش برزانوی خسته ام سری بگذاشتیبارسنگینیه ،غم ، را از دلم ، ...

همه دانند برایم، همه دنیا شده ایبین صد رهزن دل، در د...

مرد آنست که در عشق صداقت دارددر رهِ منزلِ لیلاش، شهامت داردم...

آسمان هفتم

Part ¹⁷جونگکوک رفت بیرون منم پشت سرش رفتم دنبال بچه ها می‌گش...

(دو پارتی،درخواستی)پارت اولاز صبح حالم افتضاح بود. بدنم درد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط