مدت ها بود دلم اسیر تاریکی بود روزها برایم معنی نداشت تا

مدت ها بود دلم اسیر تاریکی بود روزها برایم معنی نداشت تا اینکه با امدنت در دلم افتاب طلوع کرد
وتمام تاریکی ها پاک شدند و دیگر حتی ثانیه ها هم برایم معنی دارد.
دیدگاه ها (۲)

آخرین بحث پارت ۱۱

نمی‌دونم چرا امشب دوباره یاد بعضی چیزا افتادم.از اون خاطره‌ه...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔جیمین جلوی خونه‌ی مانیا ایستاده بود.چند...

#دلدارزمانی ک تو باشیزندگی برایم قشنگ‌ ست عاشقی برایم با معن...

عاشقانه های شبنم

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²²صدای هلیکوپتر هر لحظه نزدیک‌تر می‌...

....پنج پارتی از جیمین ....

RESPECT OR DIE : پارت اول | ورود به تاریکیساعت از نیمه‌شب گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط