نگاهت تازه کرد آیین و رسم دلبری ها را

نگاهت تازه کرد آیین و رسم دلبری ها را
به آتش می کشید آن زلف و گیسو روسری ها
بگردم من چه رویی هم گرفتی !! این که واویلا ست
جری تر می کند این طرز رفتارت جری ها را
تو هر سمتی که باشی سمت خورشید است و نورانی
خدا را خوش نیاید گر نتابی این وری ها را
گرفتی نبض بازاری چنین آشفته را دستت
چه عشقی می کشی یا می پرانی مشتری هارا
من از چشمان مستت هی شراب کهنه مینوشم
تو هم لبریز شو ...پر کن ...لبالب آخری ها را
نمی دانم تو این جوری بهشتی می شوی یا نه
ز رونق می بری آخر تو این حور و پری ها را
فقط یک دم بیا بنشین و بعدش هر چه خواهی کن
تمامش کن عزیزم ... بس کن اینک خود سری ها را
به غیر از آب و آیینه ندیدم از تو چیزی من
ز یادم می برم رفتار سرد و سرسری ها را
بیا یکبار دیگر خط به خط از اولش تا ته
بکش خط روی هر سطری از این ناباوری ها را
تو میدانی کسی هرگز برایت \" من \" نخواهد شد
خودم از پس بر آیم لشکری از دیگری ها را
تو تنها آسمانی بر سرم همرنگ دریا شو
بزن یک لحظه سوی دیگر این خاکستری ها را......
دیدگاه ها (۱)

شانه عریان کرده ای گیسو پریشانـــی نــــــکنگر پریشان می کنی...

دل نمی بندی ولی دل راچه آسان میبریتیرمژگان میزنی ازدیده وجان...

در دلم حس غریبیست،تو می دانی و منحس زیبا و نجیبیست،تو می دان...

عشق باید بر دلت افتد عزیزم، زور نیستهیچکس بر اینکه معشوقت شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط