زمزمهی حالا نوبت ماست در تاریکی مطلق اطراف جونگکوک

زمزمه‌ی "حالا نوبت ماست..." در تاریکی مطلق اطراف جونگ‌کوک طنین‌انداز شد. او دیگر حتی جرات نفس کشیدن هم نداشت. احساس می‌کرد تمام هوای اتاق از او گرفته شده و چیزی سرد و نامرئی او را در آغوش گرفته است. تمام امیدش به هانا و چراغ قوه‌اش بود که حالا دیگر کاملا خاموش شده بود.

ناگهان، در همان لحظه که حس می‌کرد تسلیم این تاریکی بی‌پایان شده است، چیزی در او جرقه زد. خاطره‌ی خنده‌های هانا، گرمای دستش، و تمام لحظاتی که با هم گذرانده بودند. او نمی‌توانست تسلیم شود. نه حالا.

با تمام قدرتی که در وجودش باقی مانده بود، شروع به تقلا کرد. سعی کرد خودش را از آن فشار نامرئی رها کند. انگار که با دیواری نامرئی می‌جنگید. هر چه بیشتر تقلا می‌کرد، فشار بیشتر می‌شد. زمزمه‌ها قوی‌تر می‌شدند، انگار که ده‌ها صدا با هم حرف می‌زدند. "بمون... بازی کن... با ما..."

اما جونگ‌کوک دیگر گوش نمی‌داد. تمام تمرکزش را روی یک چیز گذاشته بود: فرار. او شروع به حرکت کرد، بدون اینکه بداند کجا می‌رود. فقط می‌خواست از این جهنم خارج شود. پاهایش به چیزی برخورد کرد، نه گهواره، بلکه چیزی که احساس می‌کرد شبیه یک میز یا صندلی است. او به اطراف دست کشید و انگشتانش به پارچه‌ای کهنه برخورد کرد. عروسک!

با وحشت، عروسک را کنار زد. حس کرد چیزی از او جدا شد، و فشار کمی سبک‌تر شد. نفس عمیقی کشید و دوباره شروع به حرکت کرد. حس کرد که از آن فضای بسته دور می‌شود.

و ناگهان...

نوری کم‌رنگ در انتهای مسیرش دید. نوری که انگار از پنجره‌ای می‌آمد. با تمام توان به سمت آن نور دوید. پاهایش به سختی روی موکت لیز می‌خوردند، اما او متوقف نشد. زمزمه‌ها پشت سرش ضعیف‌تر و ضعیف‌تر می‌شدند.

در نهایت، به چیزی شبیه در رسید. دری چوبی که کمی باز بود و نوری کمرنگ از آن بیرون می‌تابید. بدون درنگ، با تمام قدرت در را هل داد.

صدای شکستن خفیفی شنیده شد و او به بیرون پرت شد. هوای سرد و شبانه به صورتش خورد و او را به هوش آورد. روی چمن‌های خیس افتاده بود. به عقب نگاه کرد.

خانه متروکه، سیاه و خاموش در تاریکی شب ایستاده بود. هیچ نوری از پنجره‌ها دیده نمی‌شد. هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. انگار که تمام آن کابوس، فقط در ذهن او اتفاق افتاده بود.

اما وقتی جونگ‌کوک سعی کرد بلند شود، دستش را روی زمین گذاشت و حس کرد چیزی زیر دستش است. به پایین نگاه کرد.

یک عروسک پارچه‌ای کوچک و کهنه، با چشمانی شیشه‌ای که به نظر می‌رسید او را تماشا می‌کنند.

جونگ‌کوک با وحشت عروسک را به کناری انداخت و با سرعت از آنجا دور شد. دیگر به عقب نگاه نکرد. دوید و دوید، تا زمانی که از سایه‌ی شوم خانه فاصله گرفت و به جاده‌ی اصلی رسید.

او زنده بیرون آمده بود. اما با خاطره‌ای وحشتناک که تا ابد در ذهنش حک شده بود. خاطره‌ی خانه‌ی متروکه، صدای زمزمه‌ها، و چشم‌های عروسک که انگار همیشه او را دنبال می‌کردند.

هانا... هانا کجا بود؟ آیا او هم توانسته بود فرار کند؟ یا در آن خانه گرفتار شده بود؟ این سوالی بود که تا همیشه در ذهن جونگ‌کوک باقی ماند، سوالی که پاسخش را هیچ‌وقت پیدا نکرد.
خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو می‌تونه خیلی خوشحالم کنه:)))
دیدگاه ها (۸)

فکر کنید آفلاینم لینایی هام:)))

لینایی هام ادیت خودمه:))) خوب شده؟؟

چراغ قوه‌ی جونگ‌کوک، تنها منبع نور قابل اعتمادشان، همچنان به...

ناگهان، مثل یک شوک الکتریکی، تمام چراغ‌های خانه، که تا آن لح...

پیشت اومدم...۳

استاد اخمو ۴۲ ( آخر)

تنها کسی که دوسم داره پارت ششمجونگ کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط