نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²⁵
تهیونگ به سمت من چرخید و گفت:کی بهت گفت با این اشغال حرف بزنی؟
موهامو از توی صورتم زدم کنار و گفتم:مگه حتما باید یکی بگه؟،همش داشت تیر اندازی میکرد و اسم تو رو صدا میزد،من باید چیکار میکردم؟
دستی توی موهاش کشید و پریشونش کرد،گفت:از اون روانی همه چی بر میاد،اگه یه وقت بلایی سرت میآورد چی؟
کلافه گفتم:حالا که کاری نکرده
یهو چشمم افتاد به هانا.
از بس گریه کرده بود چشماش قرمز شده بودن.
به طرفش رفتم،صورتشو توی دستام گرفتم و گفتم:گریه نکن،تموم شد،اون رفت
سرشو تکون داد و اشکاشو پاک کرد.
چند ساعتی از اون اتفاق گذشته بود.
هانا برای کمک به بقیه برای درست کردن شام رفته بود آشپز خونه.
صدای در،سکوت اتاقو شکست.
خدمتکار از پشت در گفت:خانم،اقای کیم گفتن تشریف ببرید اتاقشون
برم اتاقش؟
یعنی چیکارم داره؟
بلند شدم،به سمت اتاقش رفتم و در زدم.
_بیا تو
درو باز کردم و رفتم داخل.
اتاقش توی دود سیگار غرق شده بود.
بوی تلخ عطرش با بوی سیگار قاطی شده بود.
نور اتاقش نسبتا کم بود.
یه پیراهن سفید و شلوار سیاه تنش بود.
داشت کراواتشو در میآورد.
تا چشمش افتاد به من لبخندی زد و گفت:به خدمتکارا گفتم غذا رو بیارن اینجا
سرمو کج کردم و گفتم:با من کاری داشتی؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²⁵
تهیونگ به سمت من چرخید و گفت:کی بهت گفت با این اشغال حرف بزنی؟
موهامو از توی صورتم زدم کنار و گفتم:مگه حتما باید یکی بگه؟،همش داشت تیر اندازی میکرد و اسم تو رو صدا میزد،من باید چیکار میکردم؟
دستی توی موهاش کشید و پریشونش کرد،گفت:از اون روانی همه چی بر میاد،اگه یه وقت بلایی سرت میآورد چی؟
کلافه گفتم:حالا که کاری نکرده
یهو چشمم افتاد به هانا.
از بس گریه کرده بود چشماش قرمز شده بودن.
به طرفش رفتم،صورتشو توی دستام گرفتم و گفتم:گریه نکن،تموم شد،اون رفت
سرشو تکون داد و اشکاشو پاک کرد.
چند ساعتی از اون اتفاق گذشته بود.
هانا برای کمک به بقیه برای درست کردن شام رفته بود آشپز خونه.
صدای در،سکوت اتاقو شکست.
خدمتکار از پشت در گفت:خانم،اقای کیم گفتن تشریف ببرید اتاقشون
برم اتاقش؟
یعنی چیکارم داره؟
بلند شدم،به سمت اتاقش رفتم و در زدم.
_بیا تو
درو باز کردم و رفتم داخل.
اتاقش توی دود سیگار غرق شده بود.
بوی تلخ عطرش با بوی سیگار قاطی شده بود.
نور اتاقش نسبتا کم بود.
یه پیراهن سفید و شلوار سیاه تنش بود.
داشت کراواتشو در میآورد.
تا چشمش افتاد به من لبخندی زد و گفت:به خدمتکارا گفتم غذا رو بیارن اینجا
سرمو کج کردم و گفتم:با من کاری داشتی؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۴.۴k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط