𝖕𝖆𝖗𝖙۱۶

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۶

شب، لیسا در اتاقش نشسته بود.

جیسو کنارش.

«چی شد؟»

لیسا همه چیز گفت. پدرش. مأمور مخفی. باند شمالی. شکنجه.

جیسو رنگش پریده بود.

«لیسا...»

«می‌دونم. باور کردنش سخته.»

«تو حالت خوبه؟»

لیسا به پنجره نگاه کرد.

«نمی‌دونم. ولی یه چیزی رو می‌دونم.»

«چی؟»

«پدرم برای یه چیزی جنگید. و من... من هم باید بجنگم.»

جیسو دستش را گرفت.

«لیسا، تو خدمتکاری. نه سرباز.»

لیسا نگاهش کرد.

«پدرم بهم رزمی یاد داد. سال‌ها. من بلدم بجنگم. فقط تا حالا نخواستم.»

سکوت.

جیسو گفت:

«می‌خوای چیکار کنی؟»

لیسا مکث کرد.

«نمی‌دونم. ولی...»

در زده شد.

هر دو ساکت شدند.

لیسا بلند شد. در را باز کرد.

تهیونگ بود.

«لیسا، جونگ کوک می‌خوادت.»

لیسا سر تکان داد.

«دارم میام.»

به جیسو نگاه کرد.

«برمی‌گردم.»

از اتاق بیرون رفت.

❤️🖤

حالم خیلی خوبه 😊😊
به همین دلیل شرط نداریم
حمایت
وگرنه حالم بد میشه دیر میزارم
بعد دلم میخواد کامنت پر شه نمی دونم چرا کامنتاتون واسم مهمه
ولی واقعا خیلی ذوق میکنم وقتی کامنت هارو میبینم
دیدگاه ها (۹)

آخرین بحث پارت ۲۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط