My‌ little marshmallow

My‌ little marshmallow
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p25

کوک: بفرمایید
...
تقریبا ۱ ساعت گذشته بود هوا بارونی شده بود.
نه بارون شدید ، فقط نم نم بارون.
بوی خاک بارون خورده داخل ماشین هم اومده بود .

جونگکوک سرشو گذاشته بود روی شونه تهیونگی که داشت رانندگی میکرد و آبنبات داخل دهنش رو میمکید.

داخل دنیای خودش بود که با خالی شدن دهنش(...چی بگم) به خودش اومد.
تهیونگ آبنباتش رو از دهنش دراورده بود و حالا خودش شروع کرده بود به خوردن .
جونگکوک با چشمای گردش چند ثانیه با تعجب و اعصبانیت به تهیونگ نگاه کرد و گفت

کوک: یاااا تهیونگااا چرا ابنباتم رو خوردی؟

تهیونگ به کوک نگاه کرد و یه ابروشو داد بالا

تهیونگ:عدالت نیست
فقط خودت تنهایی آبنبات بخوری؟
اگه اینطوری بود برای من هم میوردی.

...
بعد کلی بحث کردن و تهیونگ دید که زورش به اون خرگوش نمی‌رسه حق رو داد به جونگکوک و بحث رو تموم کرد🤏🎀

...

تقریبا رسیده بودن.
تو راه جونگکوک خوابیده بود و ایستادن ماشین باعث شده بود بیاد تو حالت خواب و بیداری.
داشت با تموم زورش چشماش رو باز میکرد و موفق نمیشد.
همین باعث خندیدن تهیونگ شده بود.
جونگکوک با صدای نازک و خوابالو گفت

کوک: ته‌ته به چی میخندی؟

∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
دیدگاه ها (۴)

شاگرد لوس من

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط