سناریو:وقتی تو خواب گریه میکردی و...
سناریو:وقتی تو خواب گریه میکردی و...
مکنه لاین]
جیمین:
تو خواب حرف زدن عادت همیشت بود..ولی ایندفعه خیلی بدتر شده بود
اون دستپاچه شده بود..وقتی یکم اروم تر شدی بیدارت کرد.
خواب آلود بودی:"هوم؟چیشده؟"
کنارت نشست:"حالت خوبه؟"
توهم نشستی رو تخت:"چطور؟"
_"داشتی ، گریه میکردی!"
دستی به گونت کشیدی و دیدی خیسه:"اوه..من بازم حرف زدم؟؟"
لبخند زد و دستتو گرفت:"الان حالت خوبه؟"
سرتو انداختی پایبن:"نمیدونم..خسته شدم دست خودم نیست و میدونم تورو هم اذیت میکنه"
دستاشو دور صورتت حلقه کرد:"گوش کن..مهم نیست خب؟میریم پیش دکتر و درستش میکنیم..فعلا بگیر بخواب منم قول میدم تا موقعی که خوابت ببره بیدار بمونم"
تهیونگ:
وقتی داشتی تو جات غلت میخوردی ، از لبه ی تخت افتادی پایین و صدای برخوردت با سرامیک سرد ، باعث شد تهیونگ از خواب هفت پادشاهش بیدار شه. چشماشو باز کرد و تورو ندید..اروم اسمتو زیر لب صدا زد و یکم تو تخت تکون خورد که تورو پایین تخت دید نشستی رو سرامیک:"هی حالت خوبه؟"
سرتو بالا بردی و دماغتو بالا کشیدی..با دیدن نوک دماغت که قرمز شده سریع فهمید که داشتی گریه میکردی بهت نزدیک شد:"هی هی چیشده؟؟"
اشکاتو پاک کردی:"من..نمیدونم چیشد انگار داشتم کابوس میدیدم ولی هیچی یادم نمیاد..به خودم اومد دیدم افتادم زمین و دارم گریه میکنم.."
دستشو برد سمت کمرت و کمکت کرد که بلند شی و بعدش روی تخت درازت داد و پتو رو روت کشید و موهای ژولیدتو از صورتت کنار زد..بهت نزدیک شد و پیشونیتو بوسید
همچنان داشتی گریه میکردی و خودتم دلیلش رو نمیدونستی
اشکاتو پاک کرد:"سعی نکن خوابتو به یاد بیاری..فقط سعی کن به هیچی فکر نکنی و استراحت کنی چون بیشتر از هرچیزی بهش نیاز داری!"
جونگ کوک:
گذشته ی خیلی خوبی نداشتی و همیشه کابوس میدیدی اون درکت میکرد و سعی میکرد مراقبت باشه
اون شب زیادی خسته بود و خیلی خوابش میومد و سریع خوابش برده بود..تو یه مدت بود کابوس نمیدیدی و اون خیالش راحت تر شده بود ولی اون شب ، تو خواب با گریه اسمشو صدا میزدی :"جونگ کوک..هق..هق کمک..یه نفر کمکم کنه.."ولی اون اونقدررر خسته و غرق خواب بود که صداتو نشنید..اخر هم با جیغ از خواب پریدی و اون لحظه بود که جونگ کوک بالاخره بیدار شد و با چشمای نیمه باز نگاهت کرد:"هومم.."
دید روی تخت نشستی و داری میلرزی و اشکات گونه هاتو خیس کردن..از جاش پرید:"اوه عزیزم چیشده؟"
هق هق میزدی و میلرزیدی..تن لرزونتو تو بغلشگرفت:"هیشششش تموم شد تموم شد..من اینجام باشه؟لعنتی...باید حواسم بهت میبود!"
بعد از چند دقیقه اروم شدی:"معذرت میخوام جونگ کوک..میدونم برات خواب راحت نذاشتم"
تو بغلش فشارت داد :"دست خودت نیست که همچین خوابایی میبینی..من باید مراقبت باشم."
_"اخه..خسته ای"
لبخند زد و بهت نگاه کرد:"واسه تو من هیچوقت خسته نیستم!"
اینم از مکنه لاین✨️
امیدوارم حمایت هاتون بهتر باشه
نظر صادقانتون رو بهم بگید و با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید ❤️
مکنه لاین]
جیمین:
تو خواب حرف زدن عادت همیشت بود..ولی ایندفعه خیلی بدتر شده بود
اون دستپاچه شده بود..وقتی یکم اروم تر شدی بیدارت کرد.
خواب آلود بودی:"هوم؟چیشده؟"
کنارت نشست:"حالت خوبه؟"
توهم نشستی رو تخت:"چطور؟"
_"داشتی ، گریه میکردی!"
دستی به گونت کشیدی و دیدی خیسه:"اوه..من بازم حرف زدم؟؟"
لبخند زد و دستتو گرفت:"الان حالت خوبه؟"
سرتو انداختی پایبن:"نمیدونم..خسته شدم دست خودم نیست و میدونم تورو هم اذیت میکنه"
دستاشو دور صورتت حلقه کرد:"گوش کن..مهم نیست خب؟میریم پیش دکتر و درستش میکنیم..فعلا بگیر بخواب منم قول میدم تا موقعی که خوابت ببره بیدار بمونم"
تهیونگ:
وقتی داشتی تو جات غلت میخوردی ، از لبه ی تخت افتادی پایین و صدای برخوردت با سرامیک سرد ، باعث شد تهیونگ از خواب هفت پادشاهش بیدار شه. چشماشو باز کرد و تورو ندید..اروم اسمتو زیر لب صدا زد و یکم تو تخت تکون خورد که تورو پایین تخت دید نشستی رو سرامیک:"هی حالت خوبه؟"
سرتو بالا بردی و دماغتو بالا کشیدی..با دیدن نوک دماغت که قرمز شده سریع فهمید که داشتی گریه میکردی بهت نزدیک شد:"هی هی چیشده؟؟"
اشکاتو پاک کردی:"من..نمیدونم چیشد انگار داشتم کابوس میدیدم ولی هیچی یادم نمیاد..به خودم اومد دیدم افتادم زمین و دارم گریه میکنم.."
دستشو برد سمت کمرت و کمکت کرد که بلند شی و بعدش روی تخت درازت داد و پتو رو روت کشید و موهای ژولیدتو از صورتت کنار زد..بهت نزدیک شد و پیشونیتو بوسید
همچنان داشتی گریه میکردی و خودتم دلیلش رو نمیدونستی
اشکاتو پاک کرد:"سعی نکن خوابتو به یاد بیاری..فقط سعی کن به هیچی فکر نکنی و استراحت کنی چون بیشتر از هرچیزی بهش نیاز داری!"
جونگ کوک:
گذشته ی خیلی خوبی نداشتی و همیشه کابوس میدیدی اون درکت میکرد و سعی میکرد مراقبت باشه
اون شب زیادی خسته بود و خیلی خوابش میومد و سریع خوابش برده بود..تو یه مدت بود کابوس نمیدیدی و اون خیالش راحت تر شده بود ولی اون شب ، تو خواب با گریه اسمشو صدا میزدی :"جونگ کوک..هق..هق کمک..یه نفر کمکم کنه.."ولی اون اونقدررر خسته و غرق خواب بود که صداتو نشنید..اخر هم با جیغ از خواب پریدی و اون لحظه بود که جونگ کوک بالاخره بیدار شد و با چشمای نیمه باز نگاهت کرد:"هومم.."
دید روی تخت نشستی و داری میلرزی و اشکات گونه هاتو خیس کردن..از جاش پرید:"اوه عزیزم چیشده؟"
هق هق میزدی و میلرزیدی..تن لرزونتو تو بغلشگرفت:"هیشششش تموم شد تموم شد..من اینجام باشه؟لعنتی...باید حواسم بهت میبود!"
بعد از چند دقیقه اروم شدی:"معذرت میخوام جونگ کوک..میدونم برات خواب راحت نذاشتم"
تو بغلش فشارت داد :"دست خودت نیست که همچین خوابایی میبینی..من باید مراقبت باشم."
_"اخه..خسته ای"
لبخند زد و بهت نگاه کرد:"واسه تو من هیچوقت خسته نیستم!"
اینم از مکنه لاین✨️
امیدوارم حمایت هاتون بهتر باشه
نظر صادقانتون رو بهم بگید و با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید ❤️
- ۶.۳k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط