داستان شماره3:

داستان شماره3:
همسر پادشاه دیوانه‌ی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی می‌کرد و با انگشت بر زمین خط می‌کشید.

پرسید: چه می‌کنی؟

گفت: خانه می‌سازم…

پرسید: این خانه را می‌فروشی؟

گفت: می‌فروشم.

پرسید: قیمت آن چقدر است؟

دیوانه مبلغی را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند. دیوانه پول را گرفت و میان فقیران قسمت کرد.

هنگام شب پادشاه در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه‌ای رسید. خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند این خانه برای همسر توست.

روز بعد پادشاه ماجرا را از همسرش پرسید. همسرش قصه‌ی آن دیوانه را تعریف کرد.

پادشاه نزد دیوانه رفت و او را دید که با کودکان بازی می‌کند و خانه می‌سازد.

گفت: این خانه را می‌فروشی؟

دیوانه گفت: می‌فروشم.

پادشاه پرسید: بهایش چه مقدار است؟

دیوانه مبلغی گفت که در جهان نبود!

پادشاه گفت: به همسرم به قیمت ناچیزی فروخته‌ای!

دیوانه خندید و گفت: همسرت نادیده خرید و تو دیده می‌خری.

میان این دو، فرق بسیار است…

دوست من! خوبی و نیکی که تردید ندارد!

حقیقتی را که دلت به آن گواهی می‌دهد بپذیر هرچند به چشم ندیده باشی!

گاهی حقایق آن‌قدر بزرگ‌اند و زیبا که در محدوده‌ی تنگ چشمان ما نمی‌گنجند.
دیدگاه ها (۱)

داستان شماره4: قضاوت زود هنگام وارد اتوبوس شدم، جایی برای نش...

داستان شماره5: روزی هیزم‌شکنی در یک شرکت چوب‌بری دنبال کار م...

داستان کوتاه شماره2: گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نز...

داستان کوتاه شماره1: روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از ...

007-کورسوی امید - پارت 1۵

پارت ۱ داستان پرنسسی از جنس ابردر دوردست‌ترین سرزمین‌های شرق...

فصل ششم: گرمایِ غیرمنتظرهپس از آن حادثه، تنش میان آن‌ها از ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط