برادرخواندهیمن پارت25:
جیمین سعی میکرد از زیر زبونش حرف بکشه اما انگار تهیونگ قرار نبود چیزی بهش بگه.
_حداقل بگو چی شده که حالت اینطوریه
تهیونگ در حالی که کپی قرارداد جدید با شریک ایتالیاییشون رو با انزجار ورق میزد گفت:
_حالم هیچ طوری نیست خوبم و دارم به کارام میرسم
_میدونی که تا مطمئن نشم حالت خوبه از اتاقت بیرون نمیرم
تهیونگ چیزی نگفت.
_تهیونگ؟
با جواب نگرفتن ازش گفت:
_تا فردا صبحم شده اینجا میشینم تا حرف بزنی
تهیونگ کلافه سرشو بالا آورد و نگاهشو به جیمین داد. میدونست قرار نیست دست از سرش برداره پس مجبور بود قضیه رو بهش بگه. با رها کردن برگههای توی دستش روی میز، به پشتی صندلیش تکیه داد.
_خیلی خب اگه مشتاقی که بدونی، بهت میگم
دستی بین موهاش کشید و کراواتشو کمی شل کرد.
_جونگکوک داره ازدواج میکنه و مسئله کاملا جدیه
جیمین خواست چیزی بگه که تهیونگ دستشو به نشونه سکوت بالا آورد.
_با هر مانعی میتونم بجنگم اما وقتی خودش بهم علاقه نداره و به علاوه، به کس دیگهای علاقهمنده نمیتونم کاری کنم
پاکت سیگارشو از جیبش بیرون آورد و با بیرون کشیدن نخی ازش سمت جیمین گرفتش.
_میکشی؟
جیمین هم نخی برداشت و تهیونگ با برگردوندن پاکت به جیبش زیپوی طلایی رنگش رو بیرون آورد. اول نخ جیمین و بعد سیگار خودشو روشن کرد. کامی ازش گرفت و با گرفتن باریکه بین انگشتاش دودشو بیرون داد.
_اگه قراره کنار اون دختر خوشحال باشه مانعش نمیشم دلم نمیخواد اذیت شه
دوباره کامی از سیگارش گرفت و ادامه داد:
_وقتی واقعا دوستش داره منم براش آرزوی خوشبختی میکنم
جیمین با کام گرفتن از سیگارش گفت:
_پس قراره چیکار کنی؟ حرفشو میزنی ولی تو آدم راحت گذشتن نیستی
تهیونگ در حالی که دود سیگارشو بیرون میداد گفت:
_باید فراموش کنم و اگه هر روز ببینمش نمیتونم پس میرم
_کجا؟
تهیونگ تلخندی زد و با خاموش کردن سیگارش تو جاسیگاری گفت:
_یه کشور دیگه...
"به مناسبت روز دختر امروز براتون 4 پارت آپلود کردم برید عشق کنید😅"
فرشته ها روزتون مبارک:)
جیمین سعی میکرد از زیر زبونش حرف بکشه اما انگار تهیونگ قرار نبود چیزی بهش بگه.
_حداقل بگو چی شده که حالت اینطوریه
تهیونگ در حالی که کپی قرارداد جدید با شریک ایتالیاییشون رو با انزجار ورق میزد گفت:
_حالم هیچ طوری نیست خوبم و دارم به کارام میرسم
_میدونی که تا مطمئن نشم حالت خوبه از اتاقت بیرون نمیرم
تهیونگ چیزی نگفت.
_تهیونگ؟
با جواب نگرفتن ازش گفت:
_تا فردا صبحم شده اینجا میشینم تا حرف بزنی
تهیونگ کلافه سرشو بالا آورد و نگاهشو به جیمین داد. میدونست قرار نیست دست از سرش برداره پس مجبور بود قضیه رو بهش بگه. با رها کردن برگههای توی دستش روی میز، به پشتی صندلیش تکیه داد.
_خیلی خب اگه مشتاقی که بدونی، بهت میگم
دستی بین موهاش کشید و کراواتشو کمی شل کرد.
_جونگکوک داره ازدواج میکنه و مسئله کاملا جدیه
جیمین خواست چیزی بگه که تهیونگ دستشو به نشونه سکوت بالا آورد.
_با هر مانعی میتونم بجنگم اما وقتی خودش بهم علاقه نداره و به علاوه، به کس دیگهای علاقهمنده نمیتونم کاری کنم
پاکت سیگارشو از جیبش بیرون آورد و با بیرون کشیدن نخی ازش سمت جیمین گرفتش.
_میکشی؟
جیمین هم نخی برداشت و تهیونگ با برگردوندن پاکت به جیبش زیپوی طلایی رنگش رو بیرون آورد. اول نخ جیمین و بعد سیگار خودشو روشن کرد. کامی ازش گرفت و با گرفتن باریکه بین انگشتاش دودشو بیرون داد.
_اگه قراره کنار اون دختر خوشحال باشه مانعش نمیشم دلم نمیخواد اذیت شه
دوباره کامی از سیگارش گرفت و ادامه داد:
_وقتی واقعا دوستش داره منم براش آرزوی خوشبختی میکنم
جیمین با کام گرفتن از سیگارش گفت:
_پس قراره چیکار کنی؟ حرفشو میزنی ولی تو آدم راحت گذشتن نیستی
تهیونگ در حالی که دود سیگارشو بیرون میداد گفت:
_باید فراموش کنم و اگه هر روز ببینمش نمیتونم پس میرم
_کجا؟
تهیونگ تلخندی زد و با خاموش کردن سیگارش تو جاسیگاری گفت:
_یه کشور دیگه...
"به مناسبت روز دختر امروز براتون 4 پارت آپلود کردم برید عشق کنید😅"
فرشته ها روزتون مبارک:)
- ۴۳۷
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط