داستان عشقم را نوشتم بر روی کاغذ با قلم،

داستان عشقم را نوشتم بر روی کاغذ با قلم،
داستان عشقم به ای جان دلم.

تا نوشتم نیم داستان با تاب و ور،
کاغذ از سوز داستان شد شعله ور.

بگفتم به کاغذ چرا سوختی،
مگر آتش بر تو نهادم افروختی.

بگفتا دل به داستان تو دوختم،
ازسوز عشق تو بود سوختم.

به تکرار بگفتا من کاغذم این چنین از غم عشق تو آتش افروختم،
گر جای تو بودم چگونه میسوختم.

من بدو گفتم کاغذ بی جان سوخته،
من دیوانه به او دل دوخته.

من سالهاست چنین می سوزم،
اما آتش ندارم افروزم.

تو بی جان سوخته خاکستر شوی،
تورا باد برد و افسانه شوی.

من هر دم داغ دل تازه شوم،
در اوج جوانی پیر و پیر تر شوم.

از خودم...mohammad.solaimani
دیدگاه ها (۲)

چه بده یه وقتایی بدجور دلت میگیره

رادیاتور دکورال تابشی

این ترازو گر ترازوی خداست،این کژوی ونادرستی از کجاست؟

سرکش و باوقار

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

آمدی جانم بسوزی، ســـــوختی ، دیگر بروآتش جانم شـــــدی ، دل...

آمدی جانم بسوزی، سوختی ، دیگر بروآتش جانم شدی ، دل سوختی ، د...

آمدی جانم بسوزی، سوختی ، دیگر بروآتش جانم شدی ، دل سوختی ، د...

آمدی جانم بسوزی، ســـــوختی ، دیگر بروآتش جانم شـــــدی ، دل...

آمدی جانم بسوزی، ســـــوختی ، دیگر بروآتش جانم شـــــدی ، دل...

آمدی جانم بسوزی، ســـــوختی ، دیگر بروآتش جانم شـــــدی ، دل...

آمدی جانم بسوزی ســـــوختی دیگر بروآتش جانم شـــــدی دل سوخت...

آمدی جانم بسوزی ســـــوختی دیگر برو آتش جانم شـــــدی دل سوخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط