P
P=4
با عصبایت پاشدم خواستم برم تو اتاقم که پدر جیمین جوری که هیچکس جز جیمین متوجه نشه پاشو گرفت جلوی پای من که من افتادم توی بغل جیمین
جیمین دستشو دور کمرم گذاشت تا نیوفتم یه حرکت غریزه ای نه احساسی
سربع ایستادم و خودم را جمع و جور کردم معذرت خواهی ای کردم و رفتم طبقه بالا تو اتاقم
یه کوله پشتی برداشتم یه سری وسایل ضروریم را برداشتم مثل لپتاب و شارژر و کارت هام و ......گذاشتم توی کیفم و از اتاقم رفتم بیرون
پدرم جلوی در خروجی جلوم را گرفت آقای پارک هنوز نرفته بود
پدرم گفت : کجا داری میری؟
اروم گفتم : میرم خونه رزالین فردا برمیگردم
پدرم گفت: وایسا به یکی میگم برسونتت
خواستم بگم خودم میرم که جیمین بلند شد و گفت: من میرسونمت
چیزی نگقتم جیمین اومد کنارم در خروجی را اب زکرد و گذاشت اول من خارج بشم
بعد خودش اومد بیرون و در را بست در شاگرد ماشینش را باز کرد با تردید سوار شدم هنوز سرم درد میکرد در را بست و خودش سوار شد و روی صندلی راننده نشست ازم ادرس نپرسید ولی داشت مسیر را درست میرفت
برا همین ازش پرسیدم : کجا میری
جیمین : خونه دوستت مگه نمیخواستی بری پیشش؟
خواستم چیزی بگم که زد کنار از ماشین پیاده شد و وارد یه دارو خانه شد کمی بعد با یه جعبه قرص و یک بطری اب اومد بیرون و سوار ماشین شد قرص و آب را به سمتم گرفت
جیمین : سردردت را خوب میکنه
ازش گرفتمش و یک قرص برداشتشم و با آب خوردمش
اروم گفتم : ممنونم
جیمین : خواهش میکنم
و دوباره شروع به رانندگي کرد مسیر را کاملا درست میرفت راه طولانی بود ت۱میم گرفتم بهش اعتماد کنم ،چشمامو بستم سرمو به پنجره تکیه دادم و سریع خوابم برد
*ویو جیمین*
رسیدیم دیدم خوابه دلم نیومد بیدارش کنم پیاده شدم کیفش را برداشتم و خودش را به راحتی برازد استایل بغل کردم مثل پر سبک بود در ماشین را را پام بستم و زنگ خونه را زدم ، مثل فرشته ها خوابیده بود، سریع این فکرو از ذهنم بیرون کردم
جونگکوک در را باز کرد که با دیدن من که یونا تو بغلم بود از تعجب دهنش باز موند رزالین خواهرش از راه پله یونا را دید فک کرد بیهوشش کردم یا دزدیدمش چون اونا از قضیه نامزدی خبر نداشتن
جیمین : هی اروم باشین توضیح میدم ، فقط میشه اول بیام تو؟
با عصبایت پاشدم خواستم برم تو اتاقم که پدر جیمین جوری که هیچکس جز جیمین متوجه نشه پاشو گرفت جلوی پای من که من افتادم توی بغل جیمین
جیمین دستشو دور کمرم گذاشت تا نیوفتم یه حرکت غریزه ای نه احساسی
سربع ایستادم و خودم را جمع و جور کردم معذرت خواهی ای کردم و رفتم طبقه بالا تو اتاقم
یه کوله پشتی برداشتم یه سری وسایل ضروریم را برداشتم مثل لپتاب و شارژر و کارت هام و ......گذاشتم توی کیفم و از اتاقم رفتم بیرون
پدرم جلوی در خروجی جلوم را گرفت آقای پارک هنوز نرفته بود
پدرم گفت : کجا داری میری؟
اروم گفتم : میرم خونه رزالین فردا برمیگردم
پدرم گفت: وایسا به یکی میگم برسونتت
خواستم بگم خودم میرم که جیمین بلند شد و گفت: من میرسونمت
چیزی نگقتم جیمین اومد کنارم در خروجی را اب زکرد و گذاشت اول من خارج بشم
بعد خودش اومد بیرون و در را بست در شاگرد ماشینش را باز کرد با تردید سوار شدم هنوز سرم درد میکرد در را بست و خودش سوار شد و روی صندلی راننده نشست ازم ادرس نپرسید ولی داشت مسیر را درست میرفت
برا همین ازش پرسیدم : کجا میری
جیمین : خونه دوستت مگه نمیخواستی بری پیشش؟
خواستم چیزی بگم که زد کنار از ماشین پیاده شد و وارد یه دارو خانه شد کمی بعد با یه جعبه قرص و یک بطری اب اومد بیرون و سوار ماشین شد قرص و آب را به سمتم گرفت
جیمین : سردردت را خوب میکنه
ازش گرفتمش و یک قرص برداشتشم و با آب خوردمش
اروم گفتم : ممنونم
جیمین : خواهش میکنم
و دوباره شروع به رانندگي کرد مسیر را کاملا درست میرفت راه طولانی بود ت۱میم گرفتم بهش اعتماد کنم ،چشمامو بستم سرمو به پنجره تکیه دادم و سریع خوابم برد
*ویو جیمین*
رسیدیم دیدم خوابه دلم نیومد بیدارش کنم پیاده شدم کیفش را برداشتم و خودش را به راحتی برازد استایل بغل کردم مثل پر سبک بود در ماشین را را پام بستم و زنگ خونه را زدم ، مثل فرشته ها خوابیده بود، سریع این فکرو از ذهنم بیرون کردم
جونگکوک در را باز کرد که با دیدن من که یونا تو بغلم بود از تعجب دهنش باز موند رزالین خواهرش از راه پله یونا را دید فک کرد بیهوشش کردم یا دزدیدمش چون اونا از قضیه نامزدی خبر نداشتن
جیمین : هی اروم باشین توضیح میدم ، فقط میشه اول بیام تو؟
- ۱.۵k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط