پارت 4۴

پارت 4۴

بارونِ ریزی شروع به باریدن کرده بود. هوا سرد و سنگین بود، درست مثل جوّی که جلوی دروازه‌های بزرگ عمارتِ کیم حکم‌فرما بود.

ماشینِ مشکیِ ته‌سوک با سرعت جلوی درِ اصلی ترمز کرد و متوقف شد. وکیلش با نگرانی پیاده شد، اما ته‌سوک، با همون قیافه‌ی طلبکار و پوزخندِ همیشگی، در رو باز کرد و پیاده شد. انگار نه انگار که تازه از بازداشتگاه اومده بیرون.

تهیونگ از قبل منتظر بود. وسطِ مسیر ایستاده بود، دستاش توی جیبِ پالتوی بلندش بود و به ته‌سوک نگاه می‌کرد.

ته‌سوک چند قدم برداشت، به سمتِ درِ ورودی عمارت رفت، اما تهیونگ با یک حرکتِ سریع، راهش رو بست.

ته‌سوک ایستاد. چشماش از خشم می‌سوخت.

— «برو کنار تهیونگ. حوصله‌ی بازی‌هایِ بچگونه‌ت رو ندارم. اون دختر… رزا… هنوز متعلق به منه. اومدم ببرمش.»

تهیونگ تکونی نخورد. حتی پلک هم نزد. صداش سرد و بم بود، صدایی که لرزه به تنِ هر کسی می‌نداخت:

— «اشتباه می‌کنی ته‌سوک. اون نه ملکه، نه کالا و نه داراییِ توئه. اون یه انسانه که از دستِ یه حیون فرار کرده. اینجا، توی این عمارت، هیچ حقی نداری.»

ته‌سوک خنده‌ی عصبی‌ای کرد و خواست از کنار تهیونگ رد بشه، اما تهیونگ بازوش رو محکم گرفت و با قدرت هلش داد عقب. ته‌سوک چند قدم تلوتلو خورد و رویِ سنگ‌فرشِ خیسِ حیاط ایستاد.

تهیونگ یک قدم اومد جلو، توی حریمِ شخصیِ ته‌سوک. اونقدر نزدیک که ته‌سوک سنگینیِ نگاهِ مرگبارش رو حس می‌کرد.

— «خوب گوش کن. اون وثیقه‌ای که گذاشتی، فقط آزادیِ فیزیکیِ تو رو خریده، نه حقِ نزدیک شدن به اون رو. اگه یک قدمِ دیگه به این عمارت، یا به هر جایی که رزا هست نزدیک بشی… قسم می‌خورم این بار پلیس تنها کسی نیست که سراغت میاد. من شخصاً کاری می‌کنم که آرزو کنی کاش همون تو زندان می‌موندی.»

ته‌سوک که شوکه شده بود از این همه اقتدارِ تهیونگ، دندوناش رو روی هم فشار داد. مشت‌هاش رو گره کرد، اما دید که چهار تا از محافظ‌هایِ مسلحِ تهیونگ از تاریکیِ پشتِ ستون‌ها بیرون اومدن و اسلحه‌هاشون رو به سمتِ ته‌سوک نشونه گرفتن.

ته‌سوک فهمید که اینجا، دیگه بازیِ قبلی نیست. تهیونگ برایِ رزا از همه‌چیزش مایه می‌ذاشت. با عصبانیت، پوزخندی زد و به سمتِ ماشینش برگشت.

— «فکر کردی این بازی تموم شده؟ رزا مالِ منه، چه امروز، چه یه سالِ دیگه. اینو یادت باشه کیم تهیونگ.»

تهیونگ بدون اینکه جوابش رو بده، فقط با نگاهش بدرقه‌ش کرد تا ماشین از دوراهیِ عمارت دور شد. نفسِ عمیقی کشید. دستاش هنوز می‌لرزید، نه از ترس، بلکه از خشمِ فروخورده.

تهیونگ به سمتِ پنجره‌ی اتاقِ رزا نگاه کرد. اونجا، پشتِ پرده‌ها، می‌دونست که رزا داره تمامِ این صحنه رو می‌بینه.
دیدگاه ها (۲)

پارت 4۳سه روز از اون ماجرا گذشته بود. عمارتِ کیم مثل یک دژِ ...

پارت 4۲تهیونگ به گوشیِ توی دستش نگاه کرد؛ شماره ناشناس بود. ...

پارت 3۹نورِ لوسترهای کریستالیِ عمارتِ کیم، چشم‌ها رو می‌زد. ...

پارت شانزدهم رزا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که ته‌سوک جلوی در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط