فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹²
به سختی سعی کرد قورتش بده تا بیشتر از این مزهش شکنجهاش نکنه
جونگکوک لیوان آبی سمتش گذاشت و داهی بلافاصله آب رو سر کشید.
بعد از اینکه اوضاعش بهتر شد نگاه زیر چشمی به جونگکوک انداخت که پوزخندی رو لب داشت و داهی پوزخندش رو مسخره کردن حساب کرد.
بعد از صحبت طولانی پدر ها وقت رفتن بود.
اون سو که تمام مدت تو اتاقش بود برای بدرقه اومد.
بعد از خداحافظی خیلی کوتاهی مهمونی به پایان رسید.
اون سو:" چیه؟"
جونگکوک:" چی چیه؟"
اون سو:" لبخند میزنی"
جونگکوک:"من؟ لبخند..؟
به تو چه بیا برو تو اتاقت سرما میخوریم"
__________
امروز داهی و پدرش به شرکت جئون رفته بودند.
پس از صحبت هایی هان سو بین رفت و طبق قرار، داهی به نمایندگی پدرش اونجا مشغول نظارت و کار میشد.
اون سو کمکش میکرد بخش های مختلف شرکت رو بشناسه. همینطور که داشتن قدم میزدن، اون سو جلو و داهی پشتش اطراف رو نگاه میکرد که به اون سو که از قبل از حرکت ایستاده بود برخورد کرد و یدونه ایرپادی که گذاشته بود افتاد.
اون سو:" آخ ببخشید.." و خم شدو ایرپاد ر برداشت و با کنجکاوی و شیطنت گذاشت توگوشش" ببینم چی گوش میدادی"
و بعد چند لحظه با ذوق و چشمای براق با صدای نسبتا بلندی گفت:" BTS?"
داهی هم با ذوق و تعجب پرسید:" آرمی؟"
اون سو:" آرهه"
و هردو با ذوق دستاشونو بهم کوبیدن و جوگیر همو بغل کردن.
شروع دوستی که این بود، دوستی خوبی در انتظارشون بود.
حتی برای جونگکوک هم عجیب و مشکوک بود." این دوتا چرا جیک تو جیک همن؟"
تقریبا کسی تو شرکت باقی نمونده بود و داهی هم وسیله هاشو برداشت و از شرکت خارج شد.
جلوی ورودی شرکت جمعی از پسرا ایستاده بودند.
داهی که داشت خارج میشد، یکی از پسرا گفت:" اونجارو"
رفت جلوش ایستاد و خم شد تا همقدش بشه." سلام خانم کوچولو.. افتخار آشنایی نمیدین؟"
دوستاش هم اومدن کنارش ایستادن.
_نه
خواست بره که جلوش رو گرفتن." دوست پسر داری؟"
جونگکوک که منتظر دوستاش تو ماشین نشسته بود، از تاخیرشون پیاده شد.
داهی مسیرش رو عوض کرد و برگشت که باز جلوش رو گرفتن.
پسر با لبخند گفت" سرسخت به نظر میرسی"
_ از سر راه برید کنار
یکی از همراهای پسر با خنده گفت:" بیخیال جی هون الان میبینی...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹²
به سختی سعی کرد قورتش بده تا بیشتر از این مزهش شکنجهاش نکنه
جونگکوک لیوان آبی سمتش گذاشت و داهی بلافاصله آب رو سر کشید.
بعد از اینکه اوضاعش بهتر شد نگاه زیر چشمی به جونگکوک انداخت که پوزخندی رو لب داشت و داهی پوزخندش رو مسخره کردن حساب کرد.
بعد از صحبت طولانی پدر ها وقت رفتن بود.
اون سو که تمام مدت تو اتاقش بود برای بدرقه اومد.
بعد از خداحافظی خیلی کوتاهی مهمونی به پایان رسید.
اون سو:" چیه؟"
جونگکوک:" چی چیه؟"
اون سو:" لبخند میزنی"
جونگکوک:"من؟ لبخند..؟
به تو چه بیا برو تو اتاقت سرما میخوریم"
__________
امروز داهی و پدرش به شرکت جئون رفته بودند.
پس از صحبت هایی هان سو بین رفت و طبق قرار، داهی به نمایندگی پدرش اونجا مشغول نظارت و کار میشد.
اون سو کمکش میکرد بخش های مختلف شرکت رو بشناسه. همینطور که داشتن قدم میزدن، اون سو جلو و داهی پشتش اطراف رو نگاه میکرد که به اون سو که از قبل از حرکت ایستاده بود برخورد کرد و یدونه ایرپادی که گذاشته بود افتاد.
اون سو:" آخ ببخشید.." و خم شدو ایرپاد ر برداشت و با کنجکاوی و شیطنت گذاشت توگوشش" ببینم چی گوش میدادی"
و بعد چند لحظه با ذوق و چشمای براق با صدای نسبتا بلندی گفت:" BTS?"
داهی هم با ذوق و تعجب پرسید:" آرمی؟"
اون سو:" آرهه"
و هردو با ذوق دستاشونو بهم کوبیدن و جوگیر همو بغل کردن.
شروع دوستی که این بود، دوستی خوبی در انتظارشون بود.
حتی برای جونگکوک هم عجیب و مشکوک بود." این دوتا چرا جیک تو جیک همن؟"
تقریبا کسی تو شرکت باقی نمونده بود و داهی هم وسیله هاشو برداشت و از شرکت خارج شد.
جلوی ورودی شرکت جمعی از پسرا ایستاده بودند.
داهی که داشت خارج میشد، یکی از پسرا گفت:" اونجارو"
رفت جلوش ایستاد و خم شد تا همقدش بشه." سلام خانم کوچولو.. افتخار آشنایی نمیدین؟"
دوستاش هم اومدن کنارش ایستادن.
_نه
خواست بره که جلوش رو گرفتن." دوست پسر داری؟"
جونگکوک که منتظر دوستاش تو ماشین نشسته بود، از تاخیرشون پیاده شد.
داهی مسیرش رو عوض کرد و برگشت که باز جلوش رو گرفتن.
پسر با لبخند گفت" سرسخت به نظر میرسی"
_ از سر راه برید کنار
یکی از همراهای پسر با خنده گفت:" بیخیال جی هون الان میبینی...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱۳.۴k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط