ساعت صبحه بارون مثل سگ میباره و عملیات شروع شده تو ت

ساعت ۴ صبحه، بارون مثل سگ می‌باره و عملیات شروع شده. تو توی ماشینِ ضدگلوله کنار مایکی نشستی و داری از بیسیم به بقیه دستور میدی. رادیو پر شده از صدای ترمز و داد و بیداد.
سانزو (پشت بیسیم): «ا/ت! این پلیس‌های کفتار دست‌بردار نیستن! ریدن تو نقشه! دارم بهشون تیراندازی می‌کنم ولی تمومی ندارن!»
ا/ت: «ببند دهنتو سانزو! اگه اون مغزِ رد داده‌ت رو به جای کوکائین، خرجِ رانندگی می‌کردی الان توی اتوبان نبودی که مثل یه احمق دورت بزنن! بکش کنار اون موتورِ لگنت رو، گمشو توی کوچه فرعی!»
سانزو: «خفه شو سلیطه! داری از اون‌جا دستور میدی در حالی که من دارم جون می‌کنم!»
ا/ت: «جون بکن تا بمیری! اگه محموله لو بره، خودم اون قرص‌های لعنتیت رو می‌کنم تو حلقت که اوردوز کنی، مرتیکه‌ی چشم‌رنگیِ فیک!»
ران (با خنده عصبی): «اوه، ا/ت... انگار اعصابت از بافت‌های منم داغون‌تره. ریندو داره بالا میاره از ترس، ماشین داره بوی گه می‌گیره!»
ا/ت: «ران! تو یکی خفه شو که اگه دستم بهت برسه، اون میله‌های مسخره‌ت رو می‌کنم تو آستینت! به اون برادرِ اسکلت بگو اگه یه بار دیگه ترمز دستی رو بکشه، خودم میام اون‌جا و تخم چشماشو درمیارم! برونید اون ماشینِ لکنتی رو!»
کاکوچو (با صدای خسته): «ا/ت، کامیونِ غذای سگ تصادف کرده. یه پلیس داره میاد سمتِ کابین... چی کار کنم؟»
ا/ت: «کاکوچو، تو که مثلاً دستِ راستِ مایکی هستی! اون اسلحه رو واسه تزیین نبستی به کمرت که! بزن مغزِ اون پلیسِ ننه قمری رو پخش کن رو آسفالت و گمشو برو! مگه من مامانتم که همه‌چی رو باید یادت بدم؟ ریختید دورِ هم، یه مشت گاوِ پیشونی سفید!»
مایکی که تا حالا ساکت بود و داشت با یه تیکه چوب کبریت بازی می‌کرد، یه نگاه بهت می‌اندازه. چشماش خمارتر از همیشه است.
مایکی: «خیلی سر و صدا می‌کنی ا/ت... سردرد گرفتم.»
ا/ت: «تو هم بنال مایکی! نشستی اون‌جا مثل مجسمه‌ی ابوالهول نگاه می‌کنی! این توله‌سگ‌هایی که دورِ خودت جمع کردی، بدونِ من حتی نمی‌تونن بندِ کفششون رو ببندن! اگه یه بار دیگه بهم بگی سردرد دارم، خودم چنان میزنم تو سرت که کلاً فیوزت بپره!»
مایکی پوزخند می‌زنه و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنه.
مایکی: «می‌دونی ا/ت... گاهی فکر می‌کنم تو از سانزو هم روانی‌تری. ولی... خوشم میاد وقتی این‌جوری فحش میدی. دهنت خیلی کثیفه، مثل دنیای بونتن.»
ا/ت: «دنیای بونتن؟ بونتن یه طویله‌ست که تو رئیسشی! حالا هم اون بیسیم رو بگیر و به اون ریندویِ احمق بگو اگه تا ۵ دقیقه دیگه نرسن به اسکله، خودم میرم سراغشون و اون عینکِ مسخره‌شو می‌شکنم می‌کنم تو حلقش!»
ریندو (از پشت بیسیم با صدای لرزون): «شنیدم چی گفتی وحشی! داریم می‌رسیم... فقط دست از سرمون بردار!»
ا/ت: «زر نزن! بدو تا نیومدم سراغت!»


✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:S C E N A R I O S K Y
#Bonten #TokyoRevengers #Mikey #SanzuHaruchiyo #RindouHaitani #RanHaitani #TR #AnimeEdits #BontenGang #Fanfiction


۷۰ تاییمون مبارککککک✨😭

#فان
دیدگاه ها (۹)

✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・...

§My Ex§ P : 3_______¥_______¥_______¥_______¥_______¥_______...

۷۰ تاییمون مبارکککککاز هر سناریو یه پارت میزارمممممیوهوووووو...

نظر شماها مهم نیس...💔پروفم عوض شد😀✨

سناریو از باتن پارت یک 🥳 مایکی : این جلسه برای اینکه یکی حسا...

(❁´◡❁)hiخب یه هنتای از مایکی بونتن ، لیلیلی که درخواسته یکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط