ان روز که دیگر رمق برای زندگی کردن را نداشتی وباخود می پن

ان روز که دیگر رمق برای زندگی کردن را نداشتی وباخود می پنداشتی

به اخر راه رسیده ای ودنیا برایت سیاهی بیش نبود دنبال روزنه امید

می گشتی وملتمسانه اورا از هرکسی طلب می کردی انگاه که احساس

مرگ را در خود حس کردی واشکانت برگونه هایت لغزیدند دستانت به

التماس به اسمان بیکران بلند شدند وخداراازاعماق قلبت صدا زدی تا برایت

امید را دوباره بسراید تا نور زندگی بر جهان تاریکت روشنی بخشد

وقلب درد گرفته ات را دوباره ازمحبتش پر کند تا بتوانی راهی

را که درپیش داری با امید به خدا به پایان برسانی
دیدگاه ها (۴)

#حس‌خوب🍂🍊🍁#پاییز که می‌رسد، برگها می‌رقصندو باد می‌‌خندد،انگ...

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِاَلسَّلامُ عَلَیکمْ یا ...

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِاَلسَّلامُ عَلَیکمْ یا ...

𝐇𝐞𝐥𝐥𝐨 𝐝𝐞𝐚𝐫 𝐥𝐚𝐝𝐢𝐞𝐬 𝐚𝐧𝐝 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞𝐦𝐞𝐧! 𝐇𝐞𝐫𝐞 𝐰𝐞 𝐦𝐚𝐤𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐝𝐲, 𝐫𝐞𝐥𝐚𝐱𝐢...

𝐇𝐞𝐥𝐥𝐨 𝐝𝐞𝐚𝐫 𝐥𝐚𝐝𝐢𝐞𝐬 𝐚𝐧𝐝 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞𝐦𝐞𝐧! 𝐇𝐞𝐫𝐞 𝐰𝐞 𝐦𝐚𝐤𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐝𝐲, 𝐫𝐞𝐥𝐚𝐱𝐢...

𝐇𝐞𝐥𝐥𝐨 𝐝𝐞𝐚𝐫 𝐥𝐚𝐝𝐢𝐞𝐬 𝐚𝐧𝐝 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞𝐦𝐞𝐧! 𝐇𝐞𝐫𝐞 𝐰𝐞 𝐦𝐚𝐤𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐝𝐲, 𝐫𝐞𝐥𝐚𝐱𝐢...

𝐇𝐞𝐥𝐥𝐨 𝐝𝐞𝐚𝐫 𝐥𝐚𝐝𝐢𝐞𝐬 𝐚𝐧𝐝 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞𝐦𝐞𝐧! 𝐇𝐞𝐫𝐞 𝐰𝐞 𝐦𝐚𝐤𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐝𝐲, 𝐫𝐞𝐥𝐚𝐱𝐢...

Mr.h

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

#تکست_خاص #ویسگون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط