کاش پنجره ای بودم...

کاش پنجره ای بودم...

تا هر روز غروب دلتنگی هایت را به دورترین افق دور دست روانه می کردم...
به جایی که نگاهت یک نقطه کوچک شود برای شکستن فاصله ها...
به نقطه ای که این دورها تنها به نگاه تو ختم می شود و
من...
اینجا...
در دورترین نقطه چشم هایت با واژه هایی ساده و بی هوا...
در هوای سنگین دلتنگی هایم می نویسم...
تنها تو...
و این تمام نگاه من در اوج دلتنگیست...
تنها تو...


تقدیم ب ی دختر خاص....
دیدگاه ها (۲۳)

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...صبح را با تمام وجود نفس خو...

دارم میرم مسافرت با مامان خداحافظی کردم بهش میگم آب نمی ریزی...

برای خوشحال کردن یک زن ، یک مرد فقط و فقط نیاز دارد که این م...

بعله اینجوریاست!

شب‌ها که دلتنگی‌ام به اوج می‌رسد، سرم را رو به آسمان می‌گیرم...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

-چرا می‌نویسم ؟شاید برای آنکه واژه‌ها تنها پناهگاهم شده‌اند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط