#موکل_خطرناک_من
#موکل_خطرناک_من
#رمان_درخواستی پارت14
ویو کوک
بارون مثل اشکهای آسمون روی صورتم میریخت. صدای شلیکها، فریادهای من و صدای نفسهای ضعیف “ات” مثل یک موسیقی مرگبار در گوشم میپیچید. من دیگر کوکِ معمولی نبودم؛ من تبدیل به یک ماشین کشتار شده بودم که فقط یک هدف داشت: حفظ نفسهای این زن.
با هر شلیک، حس میکردم تکهای از روحم میمیرد. اما وقتی دیدم خونِ “ات” توی بارون داره محو میشه، جنون به جای خشم نشست.
«ات… طاقت بیار… فقط یه لحظه دیگه…» زیر لب با خودم زمزمه میکردم. با دست چپ، اسلحه را با دقتی مرگبار هدایت میکردم و با دست راست، هر بار که حس میکردم بدنِ او در آغوشم میلرزد، فشار دستم را دور او بیشتر میکردم.
ناگهان، از دور صدای آژیرهای پلیس شنیده شد. نورهای آبی و قرمز، از میان مه و بارون، مثل چشمهای هیولایی در دوردست میدرخشیدند.
«گروه سایه، عقبنشینی کنید! پلیس داره میاد!» یکی از دشمنها فریاد زد. ماشینهای مشکی با سرعت از کوچه خارج شدند، اما قبل از رفتن، آخرین شلیک را هم به سمت ما خالی کردند.
ویو ات
هر چیزی سیاه و تاریک بود. احساس میکردم دارم در یک اقیانوس از پنبه غرق میشم. درد… درد مثل هزاران سوزن داغ توی پهلوم میخورد، اما عجیب این بود که وقتی دست کوک را روی زخم من حس میکردم، یک جور آرامشِ تلخ به من دست میداد.
شنیدم که صدای آژیرها نزدیک میشود. شنیدم که کوک با صدایی که از شدت خشم و گریه خشدار شده بود، نام من را فریاد میزد.
«ات! نگاه من! چشمات رو نبند! اگه چشمات رو ببندی، من هم میمیرم… خواهش میکنم!»
میخواستم به او بگویم: «نگران نباش، من دوستت دارم…» اما فقط خون و حبابهای بیصدا از لبهایم خارج میشد.
ویو کوک
«دستها بالا! تک تکتون دستها بالا بذارید! تکون نخورید!»
صدای بلند افسر پلیس و نورافکنهای قدرتمند، کوچه را روشن کرد. دهها پلیس با اسلحه به سمت ما نشانه گرفته بودند. من در میانهی آن میدان جنگ، در حالی که “ات” را روی زمین خوابانده بودم، آرام بلند شدم.
لباسهای من خیس از بارون و آغشته به خونِ او بود. چشمانم از شدت خشم و خستگی قرمز شده بود. با دستهای لرزان و خونآلود، اسلحه را روی زمین انداختم، اما نگاهم را از پلیسها نمیگرفتم.
«او رو… اون رو نجات بدید…» با صدایی که انگار از اعماق زمین میآمد، رو به افسر پلیس فریاد زدم. «اون بیگناهه! اون فقط یه قربانیه! اگه بهش آسیب بزنید، قسم میخورم که کل این شهر رو به خون میکشم!»
افسر پلیس با تعجب و احتیاط به من نزدیک شد. من تسلیم شده بودم، اما نه از ترس قانون؛ بلکه از ترسِ از دست دادنِ تنها دلیلِ زندهماندنم.
ویو ات
از میان مهِ تاریکی، دیدم که چند نفر با لباسهای رسمی به سمت من میدوند. یکی از آنها داشت با عجله از کیف پزشکیاش استفاده میکرد.
سپس، یک چهره آشنا را دیدم. کوک… او را دیدم که با دستهای بسته، در حالی که پلیسها داشتند او را به سمت ماشین میبردند، مدام به سمت من فریاد میزد. او داشت گریه میکرد. کوکِ مغرور و بیباک، داشت برای من گریه میکرد.
در همان لحظه، یک نفر را دیدم که به سمت من میآمد… یک ماشین سیاهی که با سرعت از کنار پلیسها گذشت و من را به داخل برد. انگار یک مخفیگاه یا یک بیمارستان خصوصی بود.
آخرین چیزی که قبل از از دست دادن کامل هوشیاری حس کردم، این بود: او هنوز زندهست… او هنوز هست…
امیدوارم خوشتون اومده باشه 💕
#رمان_درخواستی پارت14
ویو کوک
بارون مثل اشکهای آسمون روی صورتم میریخت. صدای شلیکها، فریادهای من و صدای نفسهای ضعیف “ات” مثل یک موسیقی مرگبار در گوشم میپیچید. من دیگر کوکِ معمولی نبودم؛ من تبدیل به یک ماشین کشتار شده بودم که فقط یک هدف داشت: حفظ نفسهای این زن.
با هر شلیک، حس میکردم تکهای از روحم میمیرد. اما وقتی دیدم خونِ “ات” توی بارون داره محو میشه، جنون به جای خشم نشست.
«ات… طاقت بیار… فقط یه لحظه دیگه…» زیر لب با خودم زمزمه میکردم. با دست چپ، اسلحه را با دقتی مرگبار هدایت میکردم و با دست راست، هر بار که حس میکردم بدنِ او در آغوشم میلرزد، فشار دستم را دور او بیشتر میکردم.
ناگهان، از دور صدای آژیرهای پلیس شنیده شد. نورهای آبی و قرمز، از میان مه و بارون، مثل چشمهای هیولایی در دوردست میدرخشیدند.
«گروه سایه، عقبنشینی کنید! پلیس داره میاد!» یکی از دشمنها فریاد زد. ماشینهای مشکی با سرعت از کوچه خارج شدند، اما قبل از رفتن، آخرین شلیک را هم به سمت ما خالی کردند.
ویو ات
هر چیزی سیاه و تاریک بود. احساس میکردم دارم در یک اقیانوس از پنبه غرق میشم. درد… درد مثل هزاران سوزن داغ توی پهلوم میخورد، اما عجیب این بود که وقتی دست کوک را روی زخم من حس میکردم، یک جور آرامشِ تلخ به من دست میداد.
شنیدم که صدای آژیرها نزدیک میشود. شنیدم که کوک با صدایی که از شدت خشم و گریه خشدار شده بود، نام من را فریاد میزد.
«ات! نگاه من! چشمات رو نبند! اگه چشمات رو ببندی، من هم میمیرم… خواهش میکنم!»
میخواستم به او بگویم: «نگران نباش، من دوستت دارم…» اما فقط خون و حبابهای بیصدا از لبهایم خارج میشد.
ویو کوک
«دستها بالا! تک تکتون دستها بالا بذارید! تکون نخورید!»
صدای بلند افسر پلیس و نورافکنهای قدرتمند، کوچه را روشن کرد. دهها پلیس با اسلحه به سمت ما نشانه گرفته بودند. من در میانهی آن میدان جنگ، در حالی که “ات” را روی زمین خوابانده بودم، آرام بلند شدم.
لباسهای من خیس از بارون و آغشته به خونِ او بود. چشمانم از شدت خشم و خستگی قرمز شده بود. با دستهای لرزان و خونآلود، اسلحه را روی زمین انداختم، اما نگاهم را از پلیسها نمیگرفتم.
«او رو… اون رو نجات بدید…» با صدایی که انگار از اعماق زمین میآمد، رو به افسر پلیس فریاد زدم. «اون بیگناهه! اون فقط یه قربانیه! اگه بهش آسیب بزنید، قسم میخورم که کل این شهر رو به خون میکشم!»
افسر پلیس با تعجب و احتیاط به من نزدیک شد. من تسلیم شده بودم، اما نه از ترس قانون؛ بلکه از ترسِ از دست دادنِ تنها دلیلِ زندهماندنم.
ویو ات
از میان مهِ تاریکی، دیدم که چند نفر با لباسهای رسمی به سمت من میدوند. یکی از آنها داشت با عجله از کیف پزشکیاش استفاده میکرد.
سپس، یک چهره آشنا را دیدم. کوک… او را دیدم که با دستهای بسته، در حالی که پلیسها داشتند او را به سمت ماشین میبردند، مدام به سمت من فریاد میزد. او داشت گریه میکرد. کوکِ مغرور و بیباک، داشت برای من گریه میکرد.
در همان لحظه، یک نفر را دیدم که به سمت من میآمد… یک ماشین سیاهی که با سرعت از کنار پلیسها گذشت و من را به داخل برد. انگار یک مخفیگاه یا یک بیمارستان خصوصی بود.
آخرین چیزی که قبل از از دست دادن کامل هوشیاری حس کردم، این بود: او هنوز زندهست… او هنوز هست…
امیدوارم خوشتون اومده باشه 💕
- ۱۳۳
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط