Forbidden Weakness

Forbidden Weakness

ضعف ممنوعه

فصل دوم

p.55
(روایت از زبان ا.ت)

یک هفته بعد...
یه هفته از تولدم گذشته بود.
عجیب بود که چقدر همه‌چیز عادی شده بود.
نه خبری از دردسر بود، نه بحثی، نه اتفاق عجیب‌وغریبی.
فقط یه زندگی معمولی.
و راستش؟
من عاشق این آرامش شده بودم.
صبح از اتاقم اومدم بیرون و دیدم جونگ‌کوک توی آشپزخونه نشسته و مشغول خوردن صبحونه‌ست.

+صبح بخیر.

سرش رو بلند کرد.

-صبح بخیر.

کنارش نشستم.

+این یه هفته خیلی زود گذشت.

-آره.

+انگار همین دیروز تولدم بود.

جونگ‌کوک لبخند زد.

-هنوزم بابت اون همه کیک احساس عذاب وجدان دارم.

+چرا؟!

-چون فکر کنم نصفش رو خودت خوردی. 😂

+دروغ می‌گی!

-آمار دارم.

+تو خیلی رو مخی!

هر دومون خندیدیم.
بعد از صبحونه، تصمیم گرفتیم یه روز کاملاً بی‌برنامه داشته باشیم.
اول فیلم دیدیم.
بعد رفتیم خرید.
بعد برگشتیم و برای ناهار یه غذای ساده درست کردیم که نتیجه‌ش...
تقریباً فاجعه بود. 😂

+جونگ‌کوک، چرا این شکلی شد؟!

-تو گفتی بریزش توی قابلمه!

+من گفتم یکم بریز!

-یکم برای من یعنی همین!

+وای خداااا! 😂

آخرش هم از شدت خنده بی‌خیال آشپزی شدیم و غذای آماده گرفتیم.
شب که شد، روی مبل نشستیم.
به هفته‌ای که گذشته بود فکر کردم.

+می‌دونی چیه؟

-چی؟

+من فکر کنم این روزا رو دوست دارم.

جونگ‌کوک چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:

-منم.

و برای اولین بار، سکوت بینمون کاملاً راحت بود.
انگار بالاخره داشتیم زندگی‌ای رو تجربه می‌کردیم که خودمون انتخابش کرده بودیم................
ادامه دارد...........
دیدگاه ها (۲)

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.56(روایت از زبان جونگ‌ک...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.57(روایت از زبان ا.ت)صب...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.54(روایت از زبان ا.ت)هن...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.53(روایت از زبان جونگ‌ک...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.42(روایت از زبان نویسند...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.50(روایت از زبان ا.ت)چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط