و باز در اوج نبودنت ی قطر اش از این چشم های

و باز در اوج نبودنت یڪ قطر اشڪ از این چشم هایے
ڪہ تو بہ زیبایے شان قصم میخوردے
ارام لرزید اما پایین نیامد
اهنگ بے ڪلامے گزاشتم و باز هم چشمانم را بہ عڪست دوختم
ایندفعہ طعم شورے اشڪے را ڪہ بہ تو قول دادہ بودم دیگر نچشم چشیدم
دیدگاه ها (۱)

هیچڪس نمیداند من دخترے بودم با موهاے بافتہ در ابتداے روایتم ...

نقاشان بسیاری چشمانت را کشیده اند اما تو هیچگاه ندانستی که م...

سخته بخوای نبودن کسی رو باورکنی،که میتونست باشه اما نخواست.....

پاییز جانمِـهـرَت که به ما نَرسیـدآبانَـت هَم به غَــم گُـذَ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط